|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
برای کمک به فلسطینی ها رفته یه سری کاموا از مسجد گرفته و داره میبافه براشون. بعد الان فکر کنم که دو هفته ای شده که هی کش میاد این داستان. چند بار به من گفته ببافم و من حوصله ام نکشیده و یا یه ذره بافتم و گذاشتم کنار. دیشب اومده میگه امروز همه خانمها بافتنی هاشونو بافته بودن و ازش عکس هم گرفتن مال من مونده بود. چقدر خندیدم. مثل دخترهای مدرسه ای که تکلیف شون رو نمی برن و خجالت میکشن. داشتن فیلم می دیدم و اتفاقا قسمت های قشنگش هم بود اما از دیدن استرسش برای تموم شدن شال گردن، گرفتم و فیلم رو قطع کردم و بافتم.
فائزه اومده منو دیده میگه به به مثل اینکه مامان گولت زد. هیچ کدوم از دغدغه هایی که برای فلسطین داره برام معنی نداره. گفتم یاد اون وقت هایی افتادم که مامان شبها بیدار میموند کمک ما میکرد که کاردستی هامونو درست کنیم. اکلیلی شده بچه... نشسته با یه حالت غبطه خورنده ای میگه مامان فکر کنم آخرش فاطمه برات بمونه! :))
+ ۲ خوابیدم. شب دیر خوابیدم صبح نمیتونم بیدار شم اما صبح ساعت ۶ و نیم بیدار شدم. به این دارم فکر میکنم که بهتره تا میتونم فکر کردن به خیلی چیزها رو تمومش کنم.
بوی اواخر دهه هفتاد رو میدی!
ادم غصه ش میگیره
و چی ازین بهتر
![]()
...................................................
ببخشید نمیخوام مثل این آدمهایی به نظر برسم که چون زندگی بهشون خیلی سخت گرفته شعورشون رو از دست دادن... فقط متاسفانه چون زندگی خیلی بهم سخت گرفته شعورم رو از دست دادم. و تنها عکسالعملی که میتونم داشته باشم اینه که بهت یادآوری کنم که نویسنده این صفحه از این حرفها زیاد شنیده. خوشش هم اومدهها. و هنوزم اونقدر پیر نشده که خوشش نیاد. فقط از این حرفها زیاد شنیده. کاش اونقدر محترم باشی که ادامه ندی. بذار اینجا بمونه برای من که بیام راحت باشم و حرف بزنم. من به اندازه کافی خرد و داغون هستم. اینجا رو دیگه خرابش نکن برام.
+ هر چی بگی میذارم ادامه این پست، آدرس وبلاگت رو هم میذارم.
منو دوس داری؟
جواب
+ بله
واقعا؟
+ نه داشتم دروغ میگفتم!!
یه لحظه امیدوار شدم...
.......................................................................
این مکالمه مال کی هست؟ سال نود و پنج. اوایل بهمن باید بوده باشه. دعوا شده بود بعدش. چقدر احمق به نظرم میرسیدی. اما من خودمو مثل همه بارهای قبلش به اون راه زده بودم و مکالمه رو دوباره شروع کرده بودم. میخواستم اگه پایانی هست هپی اند باشه!! اونطور که من تو رو از خودم بیشتر دوست داشتم. بعدش رسید به اونجا که بگی یه عکس بفرست به مامانم نشون بدم. داشت دوباره دعوا میشد که تو کوتاه اومده بودی... تا جای ممکنه. و صبر کرده بودی واسه من که اونقدر گیج و دستپاچه شده بودم تا شماره خونه رو بهت داده بودم. شاید اولین بار بود که حس میکردم داری صبوری به خرج میدی و احتراممو نگه میداری.۱۶ بهمن روزی بود که مامان و خواهرت اومده بودن خونه مون؟ فکر کنم! هفته بعدش تولدت بود. بعدش که مامانت رفته بود بهت پیام داده بودم خانواده موافق نیستن؟ تو جواب داده بودی من الان شلوغم. شاید هنوز از سر کارت و یا اون دوره های کوفتی محیط زیستی فارغ نشده بودی. شاید هنوز داشتی با خانواده سوال و جواب میکردی که ببینی چی گفتن و چی شنیدن. مامانت سر نیم ساعت بلند شده بود. انگار مجوز داشته باشه فقط همون قدر بمونه و یا همون قدر حرف بزنه. اون روز که اومده بودم جلسه ت به این نتیجه رسیده بودم که ازت زیادی حساب میبره. آخر جلسه یکهو گفته بودی که حرفهام تموم شد و هر کی میخواد بره، بره و یکهو بلند شده بودی ایستاده بودی. چون دیده بودی که من فقط به فکر اینم که سریعتر برم. میتونستم بعد جلسه بازم بمونم بین دوستات و مادر و خواهرت؟ که تو منو به اونها معرفی کنی؟ اونقدر سریع این کارو کرده بودی که من جا مونده بودم ازش. همه با تو بلند شده بودن ایستاده بودن و فکر کنم آخرین نفری که از جاش بلند شد من بودم. مامانت جور عجیبی سرشو انداخته بود پایین. مثل یه زن در بند گیر افتاده که چاره ای جز تحمل نداره. این رفتارت قلبم رو مچاله کرده بود. صندلیم رو با دقت برگردونده بودم سرجاش و به زور به خانم چشم آبی که به نظرم داشت منو با تعجب نگاه میکرد لبخند زدم و سر تکون دادم. بعدش با بالاترین سرعت قدم هام از اتاق زده بودم بیرون. میدونستم که میخوای با اون جواب ازم زمان بخری و منو از سرت باز کنی که فکر کنی و من نمیخواستم بهت زمان بدم... اوه! من زن احمقی ام که هیچی از سیاست های زنانه نمیدونه! بعدش بدترین حرفی که میتونستی بزنی رو زدی: مامانم زنگ میزنه به مامانت! چی شد بعدش؟ چی شد که گفتی اصلا همه چی رو فراموش کن و به دست درآوردنت فکر کن؟؟ یادم نیست. اما جواب دادم باشه. فقط همین. تو هم از سر لجبازی نوشتی خدا حافظ. جواب خداحافظیت رو ندادم. اونقدر عاقل بودم البته. فرداش دو تا خبر مسخره و بی ربط پست کردی تو کانال تلگرامیت. میدونستم اینو واسه این میذاری که عکس العمل منو ببینی. لیو دادم از کانالت. شمارتو پاک کردم. چت مون رو؟ هیچ ایده ای ندارم کی پاکش کردم. یادم نیست. فهمیدی که من جدی ام... نیم ساعت نشد که مامانت زنگ زد و مامان من خونه نبود و گفت که عصر دوباره زنگ میزنه. مامان تازه رفته بود اما ساعت ۴ برگشت خونه اگه مامان تو باز زنگ بزنه. یه نفر با پیش شماره خونه تون ساعت ۸ شب تماس گرفت و گفت ببخشید اشتباه گرفتم!! اگه از سمت تو نبود باید کائنات بوده باشه که چشم نداشته باشه من و تو رو ببینه و بخواد با این تماس حسابی منو عصبانی کنه. چی برات نوشتم؟ یادم نیست. اما مامانت دیگه زنگ نزد. آها یادم اومد. یه هفته صبر کردم برات. تا روز تولدت. کادوی خوبی میشد. دومین سال بود که میشد گفت با هم هستیم اما هیچ باری تولد منو تبریک نگفته بودی. اما من چون زن احمقی ام تولدت رو تبریک گفتم... با پاک کردن چت هامون. سه چهار ماه تو جهنم زندگی کردم. صبح ها اینطوری بیدار میشدم که انگار یکی داره با مشت میکوبه روی قفسه سینم و اسمت رو تکرار میکنه، یکهو چشم هام باز میشد. اوه... به تو هم سخت گذشت! به من اگه بود هرگز دیگه اکانت و پیجت رو نگاه نمیکردم. فائزه دیده بود... که رفته بودی مشهد. عکس گرفته بودی که من و حرم امام رضا همین الان یهویی... دست به دامان امام رضا شده بودی که از من بخواد که بازم به تو پیام بدم؟! بهش چه قولی داده بودی؟ قول داده بودی که اگه بهت پیام بدم بیشتر صبور باشی و هر حرفی رو نزنی؟!
چرا دارم اینا رو میگم؟
... میدونی اون مدتی که منتظر بودی که جواب سوالت رو بدم و حوصلت سر رفته بود که اونطور جدی دوباره گفتی «جواب»، من چراغ اتاقو خاموش کرده بودم... خودمو مچاله کرده بودم بین فضای تخت و در کمد دیواری و داشتم از ته قلبم گریه میکردم؟ یه بخشی ش واسه این بود که نوشته بودی دوس و نه دوست! احساس میکردم خیلی منو دست کم میگیری... خیلی.
حالا که اینا رو گفتم بذار یه چیز دیگه رو هم بگم. گفته بودم بهت که تولدم یک یک سال میلادی است. گفتی تولدم ۲۲ بهمن هست. گفتم به به! در ایام الله هم که به دنیا اومدی! گفتی تو ایران همه واسه تولد من سنگ تموم میذارن. فکر کرده بودی الان باهات کل کل می کنم که تو دنیا اولین روز ماه میلادی برای جشن گرفتن خواهان بیشتر داره. شایدم اینو میخواستی که یه کل کل ریزی بریم سر روز تولد. گفته بودم این خارجی ها هم عقل شون نمیرسه، وگرنه اونها هم باید بذارن. ببخشید. از ته قلبم... که کل کل کردن رو دوست نداشتم و بلد نبودم.
خراب و نابود و مشوش داشتم برمیگشتم. هیچ ناراحتم نمیکنه که به درد نخور باشم. داشتم حساب کتاب میکردم که از این به بعد چطوری باید تغییر بدم روند زندگیام رو. داشتم فکر میکردم فاطمه! تو خرابی! و با هم درستش میکنیم...
از پلههای برقی من داشتم میرفتم پایین و یه جفت چشم سبز قشنگ داشت میرفت بالا. بعد نگاه این چشمها کنجکاو شد و بعد مشتاق. اومدم لبخند بزنم که اشتباه گرفتین فکر کنم... از هم رد شده بودیم. یه دختر بچه ۱۰ ساله هم همراهش بود. روم رو برگردونده بودم سمت بالا که جواب اون اشتیاق رو بدم که به دختر گفت خانوم فلانی است! با دختر با ذوق نگام میکردن. داشتم یه محبت زیاد دریافت میکردم و پاسخم این شد که لبخند عمیق زدم و با دست براشون بوسه فرستادم. هنوزم یادم نمیاد که کی بودن. هر چی فکر میکنم اون چشمهای سبز یادم نیست. همکارم بوده؟ دختر هم منو میشناخت؟! دو ساله که دیگه درس نمیدم و شاگردهام حداقل سن ۱۳ رو داشتن... فکر میکنم که داشتم میرفتم که سقوط کنم که نجات داده شدم.
اومدم یه چیزی بنویسم و همه چی یادم رفت. شاید بخاطر آخرین کامنتم بود. کامنتی که انتظار نداشتم داشته باشم.
گاهی به نظرم ما زنها فقط وقتی به دقت دیده میشیم میتونیم خودمون رو پیدا کنیم... خودخواهی و رذالت مون هم خیلی در جهت اهداف شخصی شخص خودمون نیست. در راستای یک هدف متعالی از پیش تعیین شده است حتی! یه مردی جایی هست که ما رو دیده. یا ما فکر می کنیم که دیده شدیم. یا ما میخوایم که کنار اون مرد دیده بشیم.
آها! یادم اومد چی شده. اومدم اینو بنویسم: « میرم تلگرامم رو چک می کنم و هیچ خبری نیست. هیچ کسی با من کاری نداشته و منم با کسی کاری نداشتم. یه اسکرین شات دارم. نمیدونم چرا گرفتمش اما اسکرین تب گروه ها و چت هایی است که وقتی معاون معاونت مفخم پژوهشی انجمن بودم درشون حضور داشتم. لیست گروه ها رو که نگاه می کنم حالم از خودم بهم میخوره. چیزهایی از رفتارها و رذالت مصطفی هی به نظرم میاد که دلم میخواد فریاد بزنم. و قدم به قدم به خودم افتخار می کنم از اینکه بالاخره رها کردم همه چیز رو. راستش از این تنهایی این روزهام دارم لذت میبرم. من گم شدم. دوستانی داشتم که باهاشون عشق کردم اما این یکی دو سال اخیر هر دفعه که باهاشون رفتم بیرون به این فکر کردم که خوش گذشت بهم؟ چرا دیگه بهم خوش نمیگذره؟ چرا همش این حس بهم داده میشه که کافی نیستم و خوب نیستم؟ در طی چند ماه اخیر کم کم از همه دوستانم خودمو رها کردم و همه دوستانم رو از خودم رها. تنها کاری که از دستم برمی اومد. آخرین نقطه انجمن بود که ازش رها شدم و انگار به زندگی... به خودم... برگشتم! و به این فکر کردم که اگه واقعا این آدمها دوست من باشن وقتی خودمو پیدا کنم میتونم دوباره اونها رو هم پیدا کنم. نه ترسی نه چیزی. مث یه تیکه چوب جا مونده از کشتی غرق شده افتادم روی آب و دارم روی موج ها دست به دست میشم. از این بی کسی نمی ترسم. از غرق شدن هم. فقط میدونم الان وقت غرق شدن نیست. یعنی شاید فقط یه قدم دیگه مونده تا معلوم شه که قرار بمونم و یا برم.»
نمیدونم چرا دارم اینها رو می نویسم... دارم از مرزهای دیوانه بودن رد میشم انگار... یک دیوانه خوش مشرب!
یکی از مهارتهایی که ندارم و خیلی دلم می خواست میتونستم بدست بیارم این بود که میتونستم در یک رقابت شرکت کنم و تمام وجودم دلم بخواد که دهن رقیب رو سرویس کنم. شاید یکی از دلایلی که خوب توی کار مچ نمیشم همینه. هیچی اونقدر برام ارزش پیدا نمیکنه که بخوام سرش پوزه کسی رو به خاک بمالم. احتمالا عدم توفیقم در ازدواج نیز همينه... اهل ازدواج خواستگاریطور اصلا نیستم. به من نمیخوره. یه سری گنداخلاقیهای خاص دارم که فقط احتمالا کسی بتونه تحمل کنه که از من خوشش بیاد، از من بخاطر شخصیتی که در اجتماع دارم خوشش بیاد نه بخاطر اینکه زیبام و تحصیلات و خانواده خوبی دارم و زن زندگیام! زن زندگی با اون معنا که میتونه من رو بذاره بالاسر خونه زندگیش و بچههاش و خودش بره به جنگ دنیا برای تامین منابع مالی. در کنار اینکه وقتی از کسی خوشم میاد هم دلم نمیخواد براش بجنگم. دو بار این اتفاق برای من افتاد. هر دو نفر به نوعی دلشون میخواست من برای رابطه تلاش کنم... اینکه من صرفا در اون رابطه حضور داشتم رو به عنوان تلاش قبول نداشتن. بجنگ! بجنگ و نشون بده که رابطه برات مهمه...
آه. احساس سرگشتگی میکنم و سر شکستگی. به جایی رسید تو انجمن که یکهو از تمام گروههایی که داشتیم لفت دادم. بدون اینکه هیچی بگم یا خداحافظی کنم. میتونم الان براتون دلیل بیارم ولی دلیل اصلیش همونه. من بلد نیستم دهن آدمها رو سرویس کنم. بلد نیستم نقشه بکشم و بچسبم به صندلیم. آه نشسته روی قلبم از اینکه دیگه تو انجمن نیستم. از اینکه نه تنها تو زندگی کاری که تو زندگی شخصی هم شکست خوردم. من یه شکست خوردهام.
نکته مهمش اینه که ناراحت نیستم از این موضوع. فقط همه چیزها شفاف شده. من هیچی نیستم هیچ کس نیستم.
+ گرچه. جواب یه سریها رو میدم حتما... قبل از اینکه برم!