من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

نشستم مرغ تکه تکه می کنم برای الویه. مادربزرگم یاد چیزی می افتد: پسرهای خاله فلانی اگه خانم هاشون مرغ رو براشون تکه تکه نکنن، نمی خورن! بعد هم یه لبخندی میاد گوشه لبش که معنیش رو متوجه نمیشم.

من: خب نخورن! کوفت بخورن! مرد که اینقدر بچه نمیشه!!

مادربزرگم ادامه دعایش را می خواند.

+ بخوانید: میوه های زمین؛ کنوت هامسون.

+ اینو تو نوشته های ثبت نشده پیدا کردم! مال سال 98 هست.

+ تــاریـخ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۲ ساعـت ۹:۲۵ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


تو عمرم فقط واسه یه نفر عکسمو فرستادم. هر چی هم که بشه، دوست ندارم عکس برای کسی بفرستم. روی پروفایل‌هام عکس نمیذاشتم اما الان میذارم ولی هنوزم دوست ندارم برای کسی عکس بفرستم. حساسیتی روی عکس‌هایی که میذارم و همه می‌بینن ندارم. فقط یه حس بدی دارم در مورد نفسِ فرستادن عکس. شاید وقتی ۶۰ سالم شد، از تنهایی مجبور بشم عکس‌هام رو برای هر کسی که خواست بفرستم! آدم که نمیدونم تصمیم هاش ممکنه چقدر سخت باشن در عمل.

بالای سر یه خانم چادری ایستاده بودم تو اتوبوس. مال سالها پیش هست. داشت با یک آقا چت میکرد. آقا از خودش عکس فرستاده بود، کنار یه دختر بچه ۴ یا ۵ ساله. حسم این بود که بچه خودش باشه. خانم هم از خودش عکس فرستاده بود. به نظر می‌اومد خانم تجربه ازدواج نداره. فکر کنم این خاطره رو تعریف کرده باشم اینجا. نمیدونم چطوری میشه من اینقدر گوشی یک نفر رو نگاه کرده باشم که عکس‌هایی که آقا برای خانم فرستاده بود و عکس‌هایی که خانم برای آقا فرستاده بود رو یادم هست. خانم چادری بود. از این چادری‌هایی که به نظر خیلی سفت و سخت میان. اما عکس‌هایی با مانتو هم فرستاده بود‌. مانتوهایی که تقریبا اندامش رو نشون میداد. آقا پیام داد: من از زنهای چاق خوشم نمیاد. خانم پرسید: من چاقم؟؟؟ خانم از نظر من اندام متناسبی داشت.

یه بار همسایه برام خواستگار فرستاده بود. بعدش که آمده و رفته بودن زنگ زده بود که اونها گفتن اونقدر حجابم سفت و سخت بوده که پسر اصلا منو ندیده. و نصیحتم کرد که حتی تو بعضی خانواده‌ها دختر یه چادر نازک سرش میکنه و همونم میندازه روی شونه‌ش. من نگاه‌های پسر یادم می‌اومد اما خب گفتم شاید اشتباه می‌کنم. جلسه بعد که اومدن، پسر تعریف کرد من شبها که از کوچه شما میرم خونه و صدای ضبط‌م بلنده... فکر می‌کنم نکنه حاج آقا (بابای من) منو ببینه بد بشه. به نظرم رسید که نه تنها منو دیده بوده، خوشش هم اومده بود. چیزهای دیگه هم گفت در ادامه؛ و وقتی در مقابل خوردن قرص نماز به جای خوندنش سکوت کردم (از آدمهایی که این شوخی رو میکنن بدم میاد)، گفت بالاخره شما یه عیب در من پیدا کردید! معلوم شد هم منو جلسه اول دیده بود، هم خوشش اومده بود، هم فکرهاش رو تا حد زیادی کرده بود.

عکس نمی‌فرستم به این دلیل که من یه چشم و ابرو و قد و قواره نیستم. نمیگم عیب ندارم. عیب‌های واضح دارم تو عکس‌هایی که از من ببینید. از عیب‌های ساختاری‌م ناراحت و یا خجالت زده نیستم. فکر می‌کنم محترمانه نیست. فقط همین. و هیچ چیزی اندازه احترام قرار نیست منو پایبند کسی یا چیزی کنه.

اما با این حال برای یک نفر عکس فرستادم. یک دوستی که اینجا پنج شش سالی می‌شناختم و خواسته بود با هم جدی‌تر آشنا بشیم. اونقدر به نظرم مطمئن آمده بود که با اینکه مطمئن بودم (اینقدر که می‌شناختم‌ش) ازش خوشم نمیاد؛ باز هم به احترام مطمئن بودنش براش عکس‌م رو فرستادم، چون تهران نبود که باهاش قرار حضوری بذارم. تو تلگرام. عکس رو دید. چت رو پاک کرد. ازش جویا شدم که چرا چت رو پاک کرده، گفت قیافه‌م مورد پسندش نیست. و تمام. برام آرزوی خوشبختی هم کرد؟ یادم نیست.

+ واقعا عکس خوبی نفرستاده بودم. عکس خوب به چه عکسی میگن؟ از اون عکس‌ها که زن سردار آزمون براش فرستاده بود و سردار مث یه خاطره خنده‌دار گفته بود عکس‌ش از خودش خوشگل‌تر بود؟! از کجا بدونم وقتی یه عکس خوب میفرستم، این عکس رو واسه آدمی فرستادم که نهایتش خوب باهام حساب میکنه؟

+ نمیدونم چی شد یاد این داستان افتادم.

بعدا نوشت: دارم در مورد رذالت ها صحبت می کنم و نه در مورد رنجی که من از این داستان و این تجربه بردم و یا نبردم. از این همه بی ادبی ساختارمند شده.

+ تــاریـخ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۲ ساعـت ۱۰:۳۹ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


نوشته بود من اگه میخواستم اسم خودمو عوض کنم...

در جواب واسش کامنتی گذاشتم. دیدم چقدر نزدیکه بهم، گفتم اینجا هم بنویسم به یادگار برای خودم:

من اسم خودمو میذاشتم مِمُول! مث اون مل مل مه، که رو عطر علفا، هاج و واج مونده مردد، میون مردن و رفتن، میون مرگ و حیات...

+ تــاریـخ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۲ ساعـت ۸:۵۳ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


با مژده دیروز رفته بودم بیرون. بهم یادآوری کرد که شوخی من با زهرا اصلا کار درستی نبود. اشاره هم کرد که اینو به خودتم میگم که غیبت نباشه، چون برای مامانم و مریم (خواهرش) هم تعریف کردم.

داستان این بوده که زهرا به من زنگ کرده که ما برای ایونت مون یکی رو نیاز داریم که حواسش باشه به محیط و یا اگه کاری پیش میاد. زهرا یه مجموعه فرهنگی رو مدیریت می کنه. گفت سه روز اما وسط درس هام بودم، گفتم یه روز میتونم بیام. طبقه اول کافه است. داشتم دور میزدم. گفتم زهرا بابات رو هم تو کافه دیدم اما فکر کردم شاید منو نشناسه سلام نکردم. گفت بیا بریم پیشش معرفیت کنم. نشستیم. ازم پرسیدن که چیزی میخورم. گفتم نه متشکرم تازه صبحانه خوردم. گفت شیک؟ ( یادم نیست که آیا دقیقا ازم پرسیده شد که شیک میخورم یا نه) گفتم نه واقعا میل ندارم. بعد با حالتی که انگار ذوق زده هستم پرسیدم یعنی من ژتون یه شیک دارم؟ زهرا صورتش رو جدی کرد و گفت نه. جلوی پدر و شوهرش. انگار یکی چنگ کشیده بود به قلبم. بعد که برای مژده تعریف کرده بودم نشسته بود ما وقع رو برای خودش تحلیل کرده بود و نهایتا چنین چیزی به نظرش رسیده بود که من اخلاق بدی دارم که یه وقت هایی با آدم ها شوخی هایی می کنم که نباید.

اواخر دوره کارشناسی بود و من دکتر فرهنگ را تازه شناخته بودم. یه سری دوره های آموزشی ش رو پیدا کرده بودم در باب راه موفقیت و اینا. در مورد ازدواج موفق هم دوره داشت و فکر کنم اصلا اولش با همان سری ویس ها معروف شده بود و باهاش آشنا شده بودم. بعدش دانشکده مهندسی دانشگاه مان یه برنامه برگزار و دکتر فرهنگ رو دعوت کرده بود. رفته بودم با آیسان نشسته بودم ردیف های اول. دکتر که اومد کلی سر و صدا براش شد. خواستم سوت بزنم، آیسان دست من را کشید که کارت زشته! این کارو نکن! نمی دونم ولی انگار دکتر این حرکت رو دید. یکهو وسط خوش و بش هاش گفت، دخترهای اینجا سوت بلد نیستن؟ معمولا دخترها خیلی خوب سوت میزنن هر جا من رفتم تا حالا... بعد از اون لحظه خودش مجوز بهم داده بود که هر وقت دلم بخواد میتونم سوت بزنم براش. قبلش نمی فهمیدم که چرا نباید و انگار دکتر حق را به من داده بود.

این روزها احساس می کنم خرابم. روی ویرانه های خودم ایستاده ام. آنقدر طاقتم کم شده است که کمتر می توانم در مقابل حرفهایی که قبلا خیلی راحت با شوخی و خنده ردشان می کردم، صبوری کنم. اینکه من را دست کم بگیرند به این دلیل که بلدم همیشه تعارضات را با پیدا کردن یک موضوع انحرافی و خنده دار، به سمت صلح جویانه تری جهت بدهم. مثلا یکبار با مرجان و آیسان نشسته بودیم. آیسان از مرجان پرسید که چرا اینقدر دستش دانه دانه شده. مرجان گفت وقتی از اِپی لِیدی (مو کَن برقی زنانه آن وقت های ما) استفاده کنی همین میشه دیگه. سوال بدی پرسیده شده. آیسان از بدجنسی پرسیده و مرجان که کلا هم دختر دل نازکی است، گارد دل شکستی گرفته است. اینها در کسری از ثانیه به چشم من آمده اند. خیلی جدی میگم نه! مال من دانه دانه نمیشه! مرجان تند میگه ببینم؟ آستین مانتوم رو زدم بالا و چشم شون که به دست پر مو اما غیر دانه دانه من که افتاده، غش غش خندیدن. این جور وقت ها بهم میگن دیوانه. خل. قابل گذشت و خندیدن بوده برام شنیدن چنین چیزهایی از این دست، اما دیگر نیست. یعنی تصمیم گرفته ام از اینکه روالم باشد، خارجش کنم. مثل آن وقتی که خاله آمد نزدیکم، صاف در چشم هایم نگاه کرد و گفت که اشتباه کردی ازدواج نکردی. آن هم درست زمانی که پسرش به تازگی جدا شده بود. آن هم به صورتی ناشایست. یکهویی. طوری که خانمش که از دوستان بسیار نزدیک من شده و بوده، با پول و وکیل انگار از زندگی پرتش کرده بود بیرون. به دلیل لاقیدی ش به رابطه عاطفی شان. بی محبتی و کم توجهی. و من تمام تلاشم رو هم برای حسین و هم برای شیوا کرده بودم که رابطه شان به طلاق نرسد. و خاله این را میدانست. آن وقت لبخند زده بودم و طبقِ همیشه یِ فاطمه، چیزی نگفته بودم. ولی این بار آخر که گفته بودم من به خون ریختن در عید قربان اعتقاد ندارم و خاله درجا جواب داده بود که تو اصلا به چی اعتقاد داری (به این دلیل واضح که ولایی نیستم)، پاسخ داده بودم که خدا رو شکر لااقل هنوز حجابم رو حفظ کردم و بعد از آن جواب تماس هایش را یک خط در میان داده ام. (دخترش که مهاجرت کرد آمریکا، حجابش را برداشت).

اینها را می نویسم اما هم چنان خلم. دیوانه. به در بسته میخورم و باز می روم. مژده بعد از رسیدنش به خانه بهم پیام داده که خیلی خوش گذشت باز هم بریم. در جواب میگم به منم و بعد باهاش از این دست شوخی های نامحترمانه میکنم و یک استیکر نامحترمانه تر می فرستم. مژده بخاطر زندگی با پدر و مادر سن بالایش کمی خسته است. این را میدانم و میخواهم جوری وانمود کنم که انگار به منم خیلی خوش گذشته. در جواب ایموجی خنده فرستاده و نوشته مرگ! و بعد نوشته که این شوخی های من را خیلی دوست دارد. نمی دانم. شاید می خواهد برای آن توبیخ قبلی ش رفع و رجوع بیاورد. تا ساعت 2 صبح خوابم می آید اما خوابم نمیبرد. معده ام درد می کند و انگار میخواهم بالا بیاورم. معده درد برایم درد تازه ای است. نهایت تصمیم می گیرم به خودم لبخند بزنم. پتو را جمع کنم توی بغلم. و بخوابم.

+ تــاریـخ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۲ ساعـت ۱:۳۹ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


یه سری از دوستان هم هستن که فکر میکنن من تفاوتی با اون فردی که تراکت حجاب پخش میکرد ندارم. منم دارم حرف میزنم مثل اون که خواسته حرف بزنه...

فرق عمده من و اون خانم اینه که من "اینجا" در مورد عقاید خودم حرف میزنم و نه در سطح جامعه. توضیح میدم چطور فکر می‌کنم. واقعا هیچ چشم‌داشتی ندارم که کسی حرفم رو قبول کنه. یه گفتگوست. دارم حرف می‌زنم. و اگه مخاطبم کلا من رو احمق فرض کنه هیچ نگران نمیشم. حس هم نمیکنم عقاید مذهبی‌ام مقدس هستن... صرفا عقایدم هستن که بهشون باور دارم.

نکته مهم دیگه اینکه انتظار و یا باور ندارم دیگران اگه به عقاید من گوش کنن و همگی مثل هم فکر کنیم، مشکلات فرهنگی اجتماعی‌مون حل می‌شه. خیلی وقت‌ها نظرم برای نوشتن چیزی، اینه که اگه کسی دوست داشت باهام بحث کنه. یعنی نگرانم نکنه ابعاد کمی از قضیه رو دیده باشم. اما خانم تراکت حجاب پخش کن فکر میکنه که همه باید از الگوی مشخصی پیروی کنن. من واقعا نمیگم از الگوی مشخصی پیروی کنیم... من میگم کنار همدیگه زندگی کنیم. با هم حرف بزنیم. همدیگه رو پذیریم. و اجازه بدیم آدمها در حوزه‌هایی - تا حدی که موجب آزار نشه- اونطور که دوست دارن فکر کنن.

حالا یه عده هم هستن که می‌گن خب حجاب هم واسه همینه دیگه. چون آزار روانی داریم ایجاد میکنیم و اونهایی که مذهبی هستن اذیت میشن. اولا که اگه من مذهبی هستم باید زحمت مذهبی بودنم روی دوش خودم باشه و نه جامعه. دوما که، اولا! سوما که خدا خودش میگه ایمان‌تون رو می‌سنجیم همین که بگید اوکی من مومن‌ام قبول نیست! پس توقع اینکه دیگران برن تو قوطی تا من برم بهشت دور از عقله. چهارما که اولا! پنجما که دیگه کارکرد حلال است حرام است جواب نمیده... شما می‌خوای کار فرهنگی کنی قرار نیست به زن توهین کنی. میگن تو غرب به زن نگاه ابزاری میشه چون حجاب نداره! آخه دوست من، عزیز من... اینجا که هی ما به زور میخوایم چادر سرش کنیم که بیشتر داریم اتفاقا ابزاری نگاهش می‌کنیم. انگار که زن بدون حجاب در جامعه که راه افتاد، تنها حاصلش تزلزل بنیان خانواده‌هاست! و نه چیزی بیشتر! برین توبه کنین تروخدا! کار فرهنگی هزار تا بعد داره. برداشتن روز دختر و روز زن رو از هم جدا کردن که بگن ما به دخترها احترام میذاریم. فرق دختر و زن چیه؟! پرده بکارت. بعد آدمها سرخوش که یه کادو هم میگیرن روز دختر از باباشون علاوه بر روز زن از شوهرشون. بعد در سطح جامعه که نگاه می‌کنی، عقلا با تاسف دارن به این پایکوبی نگاه میکنن! که آدمهای کمی هستن که شعورشون میرسه اصلا برای چی دارن پایکوبی میکنن. از خارج از دایره‌ای که حضرت معصومه براش یه نماد هست؛ آدمها دارن ما مذهبی‌های شیعه رو گوسفند فرض میکنن!

منصوره میگه شما راهو نشون بده... لازم نیست بگی کسی نماز بخونه روزه بگیره. خودش خود به خود درست میشه.

+ تــاریـخ دوشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۲ ساعـت ۶:۴۲ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |