|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
با دو تا از دوستان خیلی عزیزم نشسته بودیم فوتبال نگاه میکردیم. من که نه. دوست ندارم. یاد اون آقایی افتادیم که مجوز خروج از کشور به خانمش نداده بود و از بازیهای جهانی جا مونده بود.
یکی از دوستام خیلی جدی و از نگاه خودش خیلی فصل الخطاب میگه میدونستید اینکه زن باید برای خروج از خونه از شوهرش اجازه بگیره نه شرعی است و نه اسلامی؟! الکی قانون گذاشتن! مرد فقط یه جا میتونه به زن بگه بیرون نرو؛ اونم اینه که بخواد زنش بخواد بره بیرون مرد در همون لحظه نیاز جنسی پیدا کنه... که اونم خب اصلا خیلی کم اتفاق میافته!!
برافروخته میشم! میگم آخه این چه حرفیه! نیاز پیدا میکنه که بکنه... به درک! زن اگه میخواد بره از خونه بیرون با عقلش داره میره. فکر کرده تصمیم گرفته باید بره از خونه بیرون... این چه منطقی است که شهوت مرد مهمتر از عقل زنه؟! با لحنی که برام گزنده است میگه تو مساله رو زیادی پیچیده داری نگاه میکنی. فردای اون روز این بحث رو برای دوست دیگه تعریف میکنم... میگه آره دیگه اینطوری بعدش حاکم یه چیز دیگه میشه!
اونی که دیشب فکر کردم بگم این بود. اینجا نوشتن، باعث شده که بتونم پیچیده فکر کنم. چون در اینجا باز بوده... آدمها با طیف عقیدتی متفاوت اومدن، در زدن، فحش دادن، تحقیر کردن، تعجب کردن، تایید کردن، دوست شدن و ... و وجود همه این خوانندهها باعث شده من دقیقتر نگاه کنم به جزئیات اعتقاداتم. زیر سوال ببرمشون. از بیرون ببینم کی هستم.
..............................................
+ چرا مانع رفتن همسرت به سفر شدی؟
- من؟! من غلط بکنم جناب قاضی توقع غیر شرعی داشته باشم از همسرم. فقط متاسفانه همون لحظه که ایشون میخواست بره که به پرواز برسه؛ احساس محبت شدیدی نسبت بهش احساس کردم.
+ خدا سایهتو برای زن و بچهت حفظ کنه مرد! خانم شمام بفرما استغفار کن!
مادربزرگم تعریف میکرد یه بار با بابا بزرگم دعواش شده و بابا بزرگم بهش گفت وسائلت رو جمع کن و برو. اینم نشسته فکر کرده کجا برم؟ خونه زندگیم اینجاست! نمیرم!!
میگه بعدا که از بابا بزرگم پرسیده که آیا باید میرفته یا نه، بابا بزرگم بهش گفته زن نبودی اگه میرفتی.
راستش تمام این روزهای گذشته از وقتی که این خاطره رو برام تعریف کرده تا این چند روز گذشته، هی به این فکر کردم که چقدر مسخره! اتفاقا اگه زن بود باید میذاشت میرفت که مردش بدونه هر حرفی رو نباید بزنه... ولی الان، واقعا میفهمم بابا بزرگم چی گفته. زن بودن یعنی یادت بمونه زندگی خاله بازی نیست.
+ راستش هی فکر میکردم نوشتن این حرفها چه فایدهای داره و شاید افتادم روی دور تکرار یه سری جزئیات روزمره مسخره! ولی به نظرم رسیده که خودم از دقت نظرم در مسائلی که در موردش حرف میزنم خوشحالم. تو متن بعدی میگم چرا.
چند وقت پیش تلویزیون قسمت اول جواهری در قصر رو نشون میداد، یکهو جوگیر شدم که بشینم کل این سریال رو ببینم... تموم شد امشب. در طی دیدنش به این فکر کردم که چقدر ازش رو ندیده بودم، یا اینکه اون چیزی که باید ببینم رو ندیده بودم. چند ساعته تموم شده ولی من هنوز بخش بزرگی از خودم معلق مونده تو هوا.
امروز صبح چشم هامو که باز کردم یکهو یاد نیره افتادم. دخترخاله مامانم که الان حدودا باید 45 ساله باشه و فرصت ازدواج براش فراهم نشده. میخواست و نشده. یه خواهر داره که از نظر ذهنی مشکل زیادی داره و بالاخره بعد سالها قبول کردن و بردن گذاشتنش سالمندان. یادم هست که بابا و مامانم خیلی سال پیش اقدام کردن برای این کار بهشون کمک کنن اما خاله مامانم نهایت راضی نشده بود. نگاه دخترش رو دیده و نتونسته تحمل کنه که اونجا رهاش کنه. نمیدونم چطور الان راضی شده اما به شدت کلافه و پریشون بود دو روز گذشته که دیدمش. دیگه توانی برای کار کردن نداره و دیگه این دختر 50 ساله شده و وضعیتش جوری شده که خونه رو کثیف میکرد و زیادی بیمار هست. 50 سال زندگیش رو گذاشته تا از این بچه نگهداری کنه و همه اینها شده سد جلوی چشم هاش (در چشم من) که نبینه زندگی رو و از بین رفتن زندگی نیره که الانا خرج خانواده رو میده.
نمیدونم چی شد که یکهو یادم افتاده بود که یه بار یه نفر اومده بود خواستگاریش. گفته بود بهش نماز نمیخونم ولی اگه تو بخوای میخونم. این طور یادم مونده به همین دلیل ردش کرد. گفته بوده بهش که بخاطر من نمیخوام نماز بخونی. از همین رفتارهای هیجانی که آدم یه سنی داره.
به اون فکر کردم. به خودم فکر کردم. به یانگوم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که من آدم خوبی نیستم. من بنده خوبی نیستم. قدر دان بودن و شاکر بودن. متوجه شدم که این رو ندارم. یا کم دارم. خیلی خیلی کم.
یه نکته مهمی که متوجه شدم اینه که آدم تا جایی جلو میره که قدرت حل مساله مربوط به اون جایگاه رو در خودش می بینه...
+ حالا شاید یه روز مفصل اومدم تعریف کردم چرا چنین چیزی میگم و شروعش از کجا بوده. راستش فکر می کنم حتما باید بگم. در حال حاضر فکر می کنم که صرفا چونه ام باز شده برای حرف زدن! :)
از اون وقتی که یادم میاد که اصلا برای خودم وبلاگ درست کردم و شروع کردم به نوشتن همه ذهنیتم این بود که چیزی بنویسم که کمتر درباره خودم باشه. زندگی شخصی ام. احوالات شخصی ام. آدمها تجربه های مختلف میتونن داشته باشن اما اینطوری میشه از یه جایی به بعد که حرف همو می فهمن. یعنی از راه های متفاوت میرسیم به یه زبان مشترک و اسم اون میشه زندگی.
هی میخوام بیام بنویسم و نمیتونم. دستم به نوشتن نمیره. تمام و کمال احساس گیجی و استیصال می کنم. یه بخش زیادیش شاید ربط داشته باشه به انجمن. یه بخش زیادیش همه مال حدود یک سال و خرده ای قبل هست. یه نقطه ای که دیگه من بلند شدم و ایستادم. جزئیات این رو نمیتونم بگم اما داستان انجمن این شد که رسید به جایی که مصطفی برگشت گفت که رفتارهای من باعث شده جو انجمن مسموم بشه. اگه من نبود انجمن هم نبود، چون دکتر به من اعتماد داشت. بعد از این همه مدت شنیدن چنین حرفی از مصطفی سخت بود. این همه دهن بین و احمق؟ این همه جوگیر؟ نکنه من واقعا بد بودم؟ نکنه واقعا احمق بودم؟ بعد از چهار سال نظرش اینه؟ نابود شده بودم. راه میرفتم و اشکم بند نمی اومد. جوابی بهش نداده بودم چون نزدیک یه رویداد بسیار سنگین بودیم و میدونستم به اندازه کافی داره زمان میذاره و زحمت می کشه. اما بعد رویداد دکتر رو به گروهم اد کرده بودم. میخواستم به مصطفی بفهمونم که دیگه آدم حسابش نمی کنم. بعد به دکتر پیام دادم که من میخوام برم. دکتر زنگ زد و مصطفی که حرف زد من داد زدم. اینکه بعدش بگه من غلط کردم، اینکه دکتر بگه خوبه شما رو داریم و باقی حرفها، هیچ کدوم مرهم این نبودن که من باز راه نرم و اشک نریزم. لبه مرگ ایستاده بودم. همون روزها بود که علی جوجو رو آورده بود گذاشته بود کف دستم که بگیر ببین میتونی بزرگش کنی. دو تا جوجه دیگه مرده بودن. جوجو که با اون چشمهایی که هنوز باز نشده نگاهم میکرد، منو نگه داشته بود به دنیا. شاید اغراق آمیز باشه، ولی درستش اینه که باعث شده بود که سر پا بایستم.
اینا رو نمیدونم واسه چی دارم میگم. جوجو 27 فروردین مرد. زیر من موند و خفه شد. داشتم کابوس میدیدم. همه این اتفاق دو سه دقیقه بیشتر نشد. از اونجا به بعد شد که فهمیدم چرا آدمها از یه سنی به بعد مرگ رو می پذیرن. یه بار 15 16 سالم بود، از حاج آقا (پدربزرگ مادری ام که دوستم داشت به طور خاص) پرسیدم که شما از مرگ نمیترسی؟ چرا بعضی وقتها میگی که میخوام بمیرم دیگه؟ گفت من دوستام مردن، مامانم مرده، داداش کوچیکم مرده، منم باید بمیرم. اون وقت فکر کرده بودم این ناامیدی است، و چه ناامیدی بدی! جوجو که مرد، انگار یه تیکه از من رفت زیر خاک. اونجا بود که فهمیدم چی میشه آدمها رضایت میدن به مرگ... یه تیکه هایی قبلا ازشون کنده شده رفته. مونده فقط تیکه آخر.
اول تیکه من رفت زیر خاک. باهاش قرار گذاشتم که 50 سال دیگه همین روز. نشستم فکر کردم که برای کاری که میخوام و باید انجام بدم، به 50 سال زمان نیاز دارم.
نمیدونم این بالایی ها رو برای چی نوشتم. ولی یه چیزهای زیادی در من تغییر کرده و سرآغازش همون داستانی است که تعریف نکردم. از اونجا یکهو انگار رسیدم به من. اینکه با مصطفی دعوام میشه، بخاطر اینه که من رو پیدا کردم. اون منی که گم شده بود. شایدم هیچ وقت پیدا نبود. اینطور شد که حواسم به من جمع تر شده. اینم خودش درد غریبی است. دوست داشتم همون فاطمه ای بمونم که من نداشت.
برای همین نمی نویسم. حرفهای این روزهام بوی من میده. بوی کارهای من، هدفهای من، آرزوهای من. و از این همه من دارم می ترسم. می ترسم که جوگیرش بشم و به اون 50 سال نرسم. آخه گاهی هم هست، آدم زنده است اما خیلی وقته مرده.