من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

نوشته‌های قبلیم رو خوندم از خودم خوشم اومد... در عین اینکه احساس کردم؛ اوووف! این همه رو کی نوشته؟! چقدر از این من این روزهام دوره با اینکه بهم خیلی نزدیکه.

+ تــاریـخ پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۱۱:۵۴ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


کفش‌هامو پا کردم گفتم لااقل برم دو ساعتو درس بخونم. عصر بود. رسیدم دیدم کتابخونه بسته است. یادم نبودم این کتابخانه با تعطیلی‌های دولتی بسته میشه.

داشتم برمیگشتم خونه. تو خیابون‌مون یکی از خونه‌های قدیمی رو کردن کافه. خواستم خودمو قهوه‌ای چیزی مهمون کنم دیدم پوستر زده درباره جلسات شعر. ساعت ۶ و ربع هست و جلسه ۷ تمومه. اجازه گرفتم که شرکت کنم و گفتن که ورود برای همه آزاد هست. رفتم داخل با تصور اینکه یه جلسه با تعداد قابل توجهی آدمه. بیشترشون پسرهای خیلی جوان بودن بجز دو تا آقایی که یکی بابای یکی از پسرهاست و حدودا ۶۵ ساله و پیرمردی ۸۰ ساله. تعداد خانم‌ها کمه. یه دختر جوان ۲۲ ساله هست و یه خانمی که احتمالا ۳۴ سالشه و با پسر حدودا ۸ ۹ ساله‌ش اومده. اون یکی خانم حدودا ۳۰. یعنی میخوام بگم یکهو وارد یه فضای کوچیکی شدم که این آدم‌ها نشستن، شعر میخونن و استادشون که یه آقای ۲۸ ساله است (اسم و سنش رو گفت اما اسمش یادم نموند)، ایراد شعرشون رو میگه. گویی آدم نامداری است.

بعد که من نشستم یکی دو دقیقه نمیشه که یکهو نوبت من میشه! ازم میپرسه خب شما شعرتون رو بخونید! میگم والا من داشتم رد میشدم فقط اومدم ببینم چخبره. همه میخندن! :)

اینایی که تعریف کردم هیچی نیستا. هیچی نمیخوام بگم. فقط چقدر دلپذیر بود که من رفتم و نشستم و آدمها شعر خوندن و روی دیوار بیتی از حافظ نوشته بودن که:

مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردیّ و او به جا آورد

و بعد دوباره بحث شد و یه بیت از رهی معیری خوندن که:

رنجیده جای دیگر و با من عتاب کن

اینا... همه اینا کنار هم. همین. چقدر خوش گذشت. آخرش بهم میگه خب دیدین چخبر بود؟! گفتم ولی من شاعر نیستم که بازم بخوام این جلسات رو بیام. خیلی سال پیش شعر میگفتم ( دو تا دونه شعر دارم. نمیدونم کجا گذاشتم فقط مطمئنم که دارم!). نمیدونم چی میگه. یعنی حرفی که زد یادم نیست، معنایی که گفت و یا من برداشت کردم یادمه: از کجا معلوم که شاعر نیستی؟!

+ تــاریـخ سه شنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۲:۲۰ ق.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


زن سرزمین مرد هست.

+ نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّىٰ شِئْتُمْ ۖ وَقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلَاقُوهُ ۗ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ. ۲۲۳ سوره بقره. بالاخره فهمیدمش.

+ تــاریـخ یکشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۴:۱۵ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


داشتم ویس های یه نفر رو گوش میدادم، داشت در تایید اینکه خوبه آدم دوره ببینه و داره روی خودش سرمایه گذاری می کنه حرف میزد. وسط حرفهاش گفت آره مثلا من یه دوره تندخوانی از عباسمنش رو دیدم که خیلی روی من تاثیر گذاشت و اون وقتها حدود شش ماه پول تو جیبی ام رو باید میدادم برای خریدش. من یه مینی دوره تندخوانی داشتم از عباس منش. گوش دادم و خیلی چیز مهمی نگفت و یه سری کلیات گفت در مورد اینکه تند خوانی چطور و چقدر میتونه روی همه جنبه های زندگی ما تاثیر داشته باشه. سایتش رو نگاه کردم، به نظرم رسید کاسب خوبیه! اما لااقل من قرار نیست ازش خرید کنم.

یه سرچ کردم تو یوتوب و یه دوره ۲۱ روزه تندخوانی پیدا کردم که مال جیم کوییک هست، اما یه نفر دیگه توضیحش میده. چند روز نیست از شروع دیدن این دوره میگذره اما سرعت خوندنم و یا لااقل حسم موقع خوندن کتاب خیلی فرق کرده. اون حسی که یه کتاب رو شروع میکردم و خیلی طول میکشید تا تموم شه و یا یه ذره میخوندم و خسته میشدم رو از دست دادم. چند تا کتاب هست که همزمان دارم میخونم. اونقدر به نظرم جالب توجه رسیده که برگشتم نگاه کردم و کتابهای قبلی رو هم که نصفه مونده بود، برداشتم گذاشتم کنار دستم تا بخونم. یکی از اون کتابها سلولهای بهاری هست. این کتاب رو پروفسور بهاروند بهم داد. وقتی که بالاخره یه روزی نتونسته بودم تحمل کنم اون همه فضای مسموم رویان رو و وقتی حالم رو پرسیده بود اشک ریخته بودم!! اون کتاب رو بهم داد و ازم خواست که آدم قوی تری باشم و اراده ام رو قوی تر کنم و اینقدر راحت گریه نکنم...

حالا که دارم کتاب رو میخونم یه چیزی داره روح منو میجوئه! بهاروند جای جای کتاب نوشته که تو مشکلاتی که داشته گریه میکرده. فکر می کردم وقتی کسی به من میگه قوی باش و گریه نکن واسه اینه که خودش اهل گریه کردن نیست. اهل اشک نیست. چه اینکه اهل اشک بودن هم داستانی است برای خودش. مگه علی نبود که میرفت تو چاه گریه میکرد؟! یه جایی هست، نفس بالا نمیاد... قلب آتش گرفته... هر قدر نفس های عمیق و طولانی میکشی که خنکش کنی، آروم نمیشه قلب. اینجاهاست که اشک از چشم ها میاد که بریزه روی قلب و خنکش کنه. میخوام بگم داستانش اینه. حالا هر کسی اندازه جنم خودش. اشکی که آه داره پشت قدم هاش.

اون چیزی که آزارم میده اینه: بهاروند اشک های منو به رسمیت نمیشناخت. زن ها گریه میکنند. خوبه که قوی باشن و جای گریه کردن کار انجام بدن!

خانمش از اول ازدواجشون -به فاصله چند ماه- بیمار میشه. یه بیماری خودایمنی که کاری نمیشه براش کرد و روز و شب مفاصل و بدنش درد میکنه. بالاخره چند سال پیش گویا سرطان هم مزید میشه و فوت می کنن. الان بهاروند متولد ۱۳۵۰ با یه دختر خانم پزشک متولد ۱۳۷۲ ازدواج کرده. ۵ سال از دخترش بزرگتر.

میدونی بهاروند... تو توی زندگیت خیلی زحمت کشیدی... خیلی. کتابت رو میخونم و به این فکر میکنم. اما. اما خیلی راه داری تا اهل اشک شدن.

+ لینک کانالی که هم دوره تند خوانی و هم دوره ابر مغز جیم کوییک رو گذاشته: t.me/jimkoiik


برچسب‌ها:
پرفسور بهاروند, سلولهای بهاری, چشم هایش, آه
+ تــاریـخ جمعه ۱۶ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۳:۳۷ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


یه بخشی از من هست که خیلی دلش میخواد تلاش کنه و از این دست زنهایی باشه که وقتی رد میشن حالت اشتیاق و احترام رو توامان در آدمهای اطراف ایجاد میکنن.

+ تــاریـخ جمعه ۹ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۷:۲۰ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


اگه قرار بود یه آهنگ بذارم روی وبلاگ که همیشه جاهای ساکت ترس داشته باشین وبلاگم رو باز کنید که صدای موسیقی پخش نشه، همانا این آهنگ بود:

https://www.ahangimo.com/track/726516473229621096

+ تــاریـخ یکشنبه ۴ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۶:۴۶ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


یه دوره ورزشی ثبت نام کردم. بعد برای اینکه خودمو خجالت بدم که دیگه این بار تنبلی نکنم روی بک‌گراند کارت هدف ده روزه‌ای که ساختم عکس یه ورزشکار سندروم داون گذاشتم... مگه از ایشون با این تفاوت توانایی در ساختار بدنی و ذهنی خجالت بکشم و انجام بدم.

بسه بابا این همه شلوغ کاری واسه یه کار کوچیک! به قول بازیگر شرلوک هلمز، همون لاغر چشم آبی که حال ندارم اسمشو سرچ کنم، فقط انجام بده!!

+ شما رو هم در جریان دعواهایی که خودمو با خودم دارم قرار میدم! :)

+ اینی که میگم یه ورک اسپیس هست در trello. چه کاری مهمتر از انجام کارهای خرد و ریز روزمره!

+ تــاریـخ پنجشنبه ۱ آذر ۱۴۰۳ ساعـت ۷:۳ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |