|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
نون و پنیر و گردو و خرما آورده. منم خیار و گوجه و سبزی و چای؛ که طبعش خیلی به خیار گوجه نیست ولی بهم نگفته که چیز دیگهای بیارم. چیزی ازشون نمیخره ولی برای اون دو تا بچه دستفروش لقمه گرفته و آقای گلفروش؛ که با خوشحالی ازش قبول میکنن.
به پاس این همه خوبیش، میریم سفیه فضایی سوار میشیم مهمون من. مثل یه قایق که تاب میخوره و اوج که بگیره از حالت افقی میشه عمودی. من رفتم نوکش نشستم که بیشتر بهم خوش بگذره. بخاطر یه بچه که مامانش میترسید، رفته نشسته ردیف وسط.
دو سه بار که اوج میگیره، واقعا میترسم. هیچ حفاظ درست حسابی نداره و همش تصور اینو دارم که الان برعکس میشم میافتم پایین. فقط خودمونیم که سوار شدیم. جون از دست و پام رفته. آقای مسئول که بخاطر جوگیری اولیه من سرعت دستگاه رو خیلی زیاد کرده، حالا دیگه خاموشش میکنه چون داریم خواهش میکنیم بسه دیگه!
پیاده که شدم میگه رنگت شده عین ... . پاهام میلرزه. دو تا ویفر میخره که من یه وقت نمیرم! ۵ دقیقه بعد از اینکه خداحافظی میکنیم برام تو اینستا یه کلیپ میفرسته. یه پسر بچه دوستش رو که نشسته توی یه باکس پلاستیکی از بالای پلهها هل میده پایین. جعبه چند تا قل میخوره و پایین پلهها پسر بچه با ذوق و شور از توش میاد بیرون. کپشن زده: وضعیت اعتماد من و رفیقم!
1.
گفت من از چهارشنبه ها متنفرم.
پرسید چرا؟
گفت چون تو خونه تنها می مونم.
جواب داد اتفاقا تو باید چهارشنبه ها رو بیشتر از روزهای دیگه دوست داشته باشی! به این دلیل که یک هفته فاصله داری تا دوباره چهارشنبه بعدی برسه.
2.
این بالایی دیالوگی از فیلمی که اسمش یادم نیست. آدم بخواد خسته باشه... دلایلش به وفور پیدا میشه. یه عالمه بهانه هایی که حتی اگه برای شخص دیگه هم بگی بهت حق میده و دلداری. نمیدونم چرا هر وقت بهم حق میدن از خودم بد میاد. شبیه این میمونه که بخوان دست نوازش سرم بکشن.
3.
یکی از معضلاتی که با خودم دارم اینه که وقتی میخوام بلند شم کاری کنم -کاری که از نظر خودم کار مهمی برام هست- باید حرف بزنم قبلش. با خودم. با خودم. با خودم. شبیه تاکید کردن بر اینکه خودم هوای خودمو داشته باشم. شبیه طوفان مغزی که فکر کنم و زخم هام رو بررسی کنم و بخیه کنم و براش نسخه بپیچم که چطوری باید درمان شون کنم تا بتونم سرپا شم و توانم رو بدست بیارم که کارم رو شروع کنم. ننویسم دستم به کار نمیره. برای همینه که من همیشه اینجا اگر قرار بوده حرفی از احوالاتم بزنم، مثبت بودم. یا لااقل از دید خودم غر نزدم. چون قرار بوده توشه راهم بشه برای بلند شدن و رفتن. می نویسم که بدونم و یادآوری بشه که هر اتفاقی هم بیفته، خودم بغل می گیرم خودمو.
+ وراجی خیلی هم خوبه. لطفا دوباره دست بزنید برام.
یه فضایی هم هست... شما میای مدیریت رو چک میکنی میبینی یه سری نظر داری، برمیداری چند ساعت بعد جواب میدی!
شایدم روز یا روزهای بعد.
+ گاهی هم داستان اینه که یه چیزی نوشتی، طاقت باید بذاری که به تصوری که مخاطب از نوشتهت داشته فکر کنی و پاسخ درخور بدی.
یکهو به ذهنم رسیده که کفران نعمت به این معنی نیست که شما برداری یه چیزی رو دور بریزی و یا اسراف کنی. شایدم این چیزی که اینقدر درونی شده در من، اشتباه انتقال داده شده و یا من بد برداشت کردم... در هر رو من برای مدتهای زیادی (یعنی از اولش تا همین چند ساعت پیش)، این تصور رو داشتم که کفران نعمت یعنی اینکه شما قدر نعمت رو ندونی و یا شکر نعمت رو بجا نیاری. یا اسراف کنی. یه چیزی تو همین حوالی.
اما کفران از کفر میاد. کفر یعنی پوشوندن. یعنی شما نعمت بهت داده باشن اما ازش استفاده نکنی؛ معلوم نباشه که اون نعمت رو داری. بتونی لباس قشنگ تری بپوشی، نپوشی.
پيامبر صلي الله عليه و آله : اِنَّ اللّه َ يُحِبُّ اِذا اَنـْعَمَ عَلى عَبْدٍ اَنْ يُرى اَثـَرُ نِعْمَتِهِ عَلَيْهِ وَ يُبْغِضُ الْبُؤْسَوَالتَّبَؤُّسَ؛
خداوند دوست دارد وقتى به بنده اى نعمت داد اثرش در او ديده شود و فقر و تظاهربه فقر را دشمن مى دارد. [تحف العقول، ص56]
+ حالا من اینقدر خفن نیستم که بخوام حدیث ها رو هم بررسی کنم. اما یه جمله ای گوشه ذهنم بود با این مضمون که خدا دوست داره اثر نعمت بر بنده ش رو ببینه. بررسی کردم، این حدیث رو دیدم.
+ دومین چیزی هم که آزارم میده اینه که ماها بد ترسونده شدیم از چشم زخم. من با فلسفه وجودی چشم زخم کاری ندارما... اما اینکه اینقدر ازش میترسم و خیلی هم موذیانه تو تار و پود فکرها و خواسته هام پیچیده شده، دیگه دارم کلافم می کنه!
+ لطفا برای دیزاین جدیدم دست بزنید! :)
سکوت پیشنیاز درک است.
و سرانجام، هنگامی که چندین جاده در پیش رو داشتی و نمیدانستی کدام را انتخاب کنی، به طور اتفاقی یکی از آنها را انتخاب نکن. بنشین و فکر کن و منتظر باش. یک نفس عمیق بکش و با اطمینان کامل مانند روزی که بدنیا آمدی. حواست را جمع کن، منتظر بمان. باز هم منتظر بمان. تکان نخور. ساکت بنشین و به ندای دلت گوش فرا ده. سپس دخترم، هنگامی که زبان گشود، برخیز و آنجا رو که دل تو را میخواند.
+ آنجا رو که دل تو را میخواند؛ سوزانا تامارو
یه نوشته طولانی نوشته با این مضمون که: ایول! امروز اولین ایمیل ریجکشن رو دریافت کردم.
دوستی تو لینکداین که میخواد برای ادامه تحصیل اقدام کنه و رزومهش رو برای جایی فرستاده و ایمیلی با این مضمون دریافت کرده که "رزومه شما دریافت شد اما فکر میکنیم شما مناسب برای این موقعیت نباشید". بعد از دریافت این ایمیل برداشته بود یه نامه سرگشاده نوشته بود و ابراز خوشحالی کرده بود که امروز اولین نه رو شنیدم و این به این معنی است که من در مسیرم.
امروز چند تا کار مهم رو انجام دادم. گریه کردم. دلم خواست بایستم و ایستادم. گریه کردم. و خدا رو شکر میکنم برای این اشکها... چون نشون میده که در مسیرم!
1.
در من امیدی هست
میآید و میرود
اما هرگز نمیگویمش بدرود
- محمود درویش
2.
جان فاستر نوشته بود: « چوب ها بسیار شبیه انسان ها هستند. برای شناخت آن ها، باید میانشان زندگی کنی و گاه میان آنها پرسه بزنی. پیمودن راه های مشخص باعث صمیمیت با آنها نمی شود. برای دوستی با آنها، باید بارها و بارها و در ساعت های مختلف، با احترام آنها را کند و کاو و مشاهده کنیم. در صبحگاه، ظهر و شب و در همه فصل ها، بهار، تابستان، پاییز و زمستان. در غیر این صورت، آنها را واقعا نمی شناسیم و اگر بخواهیم خلاف آن وانمود کنیم، به طور حتم خواهند فهمید. آنها برای حفظ فاصله با بیگانگان روش های خود را دارند و درهای قلبشان را به روی بازدیدکننده های گاه به گاه می بندند. جز عشق محض اگر انگیزه دیگری برای کند و کاو در چوب ها داشته باشیم، آنها به سرعت می فهمند و رازهای شیرین و کهن خود را از ما پنهان می کنند. اما اگر بدانند به سوی آنها می روم زیرا عاشقشان هستیم، گنجینه هایی از عشق و روشنایی به ما ارزانی می دارند که هرگز در هیچ دکانی یافت نمی شود. چوب ها وقتی شروع به بخشیدن می کنند، بی مضایقه می بخشند و هیچ چیز را از ستایگشران راستین خود دریغ نمی کنند. باید با روحی مشاهده گر و با تواضع، عشق و صبر به سوی آن ها برویم. باید بیاموزیم در طبیعت وحشی و در فواصل سکوت های آنجا که زیبایی زهرآگین و دوست داشتنی در کمین است و در میان غروب و درخشش ستارگان، چه اصوات موسیقیایی غریبی در میان توده های درختان پیر و نوک تیز کاج و صنوبر می پیچد! چه لذت ظریفی از خزه ها و سرخس ها می تراود در گوشه های آفتابی و گوشه های مرطوب و نمناک! چه اسطوره ها و افسانه ها و رویاهایی در آن نهفته است و آن گاه قلب جاودانه چوب ها برای ما خواهد تپید، نیروی حیات لطیف آنها در رگ هایمان جاری خواهد شد و ما را برای همیشه از آنِ خود خواهد کرد. از آن پس، هر جا برویم و هر قدر سرگردان باشیم، در نهایت، روزی به آغوش جنگل بازخواهیم گشت، آنجا که بیش از هر جای دیگری بدان تعلق داریم.»
- از کتاب قصر آبی، نوشته لوسی ماد مونتگُمری.
3.
باید برای ادامه اینها چیزی بنویسم اما با اینکه حرف هست، اما کلمهای نیست که بگوید. سبکبالم و نگران این نیستم که اینطور هستم. قبل میترسیدم و دیگر نمیترسم. ترسهای زیادی در من هست. که هر از گاهی فکر میکنم از دستشان دادهام اما آنقدر موذیاند که باز از گوشه دیگری خودشان را نشان میدهند. انگار خانه هیچ وقت از ترس تکانده نمیشود.
بهارم الان...
چقدر پر فراز و نشیب بود سال گذشته برای من. ولی الان که نگاهش میکنم حس میکنم تو این نقطهای که ایستادهام، بهارم.
فکر میکنم مال لحظه سال تحویل پارسال باشه که بدون توجه به اینکه هنوز خونهتکونی تموم نشده بود، خودم رو آماده کردم و با طیب خاطر نشستم و فقط از لحظات پایانی سال و شروع سال جدید لذت بردم. از خودم.
دوباره راه میرم روی پاهام.
فکر میکنم ثمره لبخند الان سال دیگه همین لحظات دیده میشه... اگه لبخند زده باشیم.
نور چشمهای شلوغی است وجودتون:
حوری خانم جان
زهرا
نور
نوا
طیبه خانم عزیزم
شیرین جانم
عطا عزیزم
پاندا نازنین اگه هنوز سر میزنه
حباب خان بزرگوار
امیر برادرم
آقای هادی
یوسف خان
و خیلیای دیگه که اومدن و رفتن.
+ عید وقتی است که آخر وصل میشه به اول.