من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟

یا به قول خواهرم فروغ
دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟

این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد :
چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده . . .

من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم :
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم…
ما دوباره سبز می شویم…

+ قیصر امین‌پور

+ تــاریـخ یکشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۱ ساعـت ۳:۱۷ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


با یه خانم چادری تو مترو آشنا شدم... مثل خودم خجسته طور!

شلوغ شده و یکی پریده تو واگن و داره به یه خانم 60 ساله گیر میده که چادرت رو دربیار آتیش بزن! این چادر نماد ظلمه. این دوست دلبر چادری ما میاد بره جلو بحث کنه که آقا ما چادری هستیم ولی مخالفیم با این روند... که جلوش رو میگیرم و میگم الکی خودتو قاطی نکن! علاوه بر اینکه یه خانم بی حجاب هم با خانم معترض دهن به دهن میذاره که به ما ربطی نداره که دیگران می خوان چادر سر کنن و یا نه! قراره جا برای همه باشه...

همین طور حرف میشه و میگم بابا این چه وضعیه! بیا منو به فرزندی قبول کن، منو ببر از این مملکت! میگه با فرزندی نمیشه... میخوای بگیم با همیم که راحت پناهندگی بگیریم؟! گفتم آفرین خوبه. فقط خیلی به من نچسب، اداش رو بیا. میگه اصلا میگیم درسته که ... ؛ ولی بی ناموس نیستیم که جلوی همه!

+ تــاریـخ شنبه ۲۳ مهر ۱۴۰۱ ساعـت ۹:۱۶ ق.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


آقاهه می خواد به مردم یاد بده چطوری باید رفتار کنن... یه بحثی رو تو اینستا مطرح کرده میگه به من و خانواده ام فحش بدید اشکال نداره به هم فحش بدید پاک میکنم!

+ تــاریـخ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۱ ساعـت ۳:۴۱ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


از یک جایی به بعد می‌فهمی بیشتر فکرهای بدی که جرئت نداشتی به کارهای بد تبدیلشان کنی، معصوم‌تر و حسابی‌تر از فکرها و کارهای خوبت‌‌ بودند.

+ دیگر باید آخر اسم هایت بنویسم سلام الله علیه... و نه سلام الله علیها! کما اینکه خدا هم جنسیت ندارد و هو است. تو هم گمانم. مخصوص تر بخاطر این دیگری: « ‏از آدم‌ها بت می‌ساختم و کمی بعدش، به دلیلی که زیاد واضح نبود، به نظرم دیگر شایستهٔ پرستش نمی‌آمدند و تبر را برمی‌داشتم و میشکستمشان؛ بعد می‌گذاشتمش رو شانهٔ بت بزرگ و فرار می‌کردم.»

+ تــاریـخ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۱ ساعـت ۱۱:۴۹ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


یه قسمتی از حرفهای اون خانم مشاور یزدی که در مورد تشت و گلاب یه نصیحت‌هایی داشتن رو گذاشتن روی تصویر جنیفر لوپز. با این کپشن: راز ۴ ازدواج موفق!

مسخره است. اما میمیک صورت جنیفر خیلی با حرفها مچه. میفرستم واسه یکی دو تا از دوستام برای خنده. یکی شون ریپلای میکنه که مسخره‌ام نکن اما آینده من با شوهرم همینه. درجا مخم سوت میکشه. میپرسم چرا؟ میگه آخه نمیدونم واسه مردی که له از سرکار میاد خونه چه کار دیگه‌ای از دستم برمیاد.

سر کار میره خودش. آدم سخت‌کوشی است. می‌پرسم مگه تو خودت سر کار نمیری؟ بعد ازدواج حتی اگه سر کار نری هیچ کاری تو خونه انجام نمیدی؟ بعدش به این فکر میکنم خب چرا باید الان سر این موضوع باهاش بحث کنم. میگه عصبانی نشو و بعد داره یه چیز دیگه تایپ میکنه که من دارم برای تلطیف فضا براش می‌نویسم نه عصبانی نیستم، فضولی رابطه تو و شوهرت هم به من نیومده.

نوشته‌ش میاد که: ما اون موقع‌ها هممون چای به دست منتظر بودیم بابا که میاد، ازش پذیرایی کنیم. برای همین من کار دیگه‌ای بلد نیستم.

+ اومدم نوشته جدید بذارم، دیدم این قبلی منتظر مونده که مال دو هفته پیشه.

+ تــاریـخ سه شنبه ۵ مهر ۱۴۰۱ ساعـت ۲:۳۲ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |