من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

یک مقدار زیادی تازگی ها دارم به این فکر می کنم که خیلی عوام هستم. هیچ هم خجالت نمیکشم از اینکه به چنین شهودی دست پیدا کردم و اصلا دارم اینجا مطرحش می کنم. شاید کمی قبل تر بود، قطعا برای درست نمایی خودم و اعتماد به نفس و عزت نفس و خیلی چیزهای دیگه که در مجموع باعث میشه خواننده فکر کنه با آدم حسابی طرفه، اینقدر راحت حرفش رو پیش نمی کشیدم. ولی این واقعیت داره... من خیلی عوام ام!

عوام به این معنا که حیطه دانش ام خیلی سطحی است. از خیلی چیزها اطلاع دارم و اطلاع کسب می کنم. گاهی از خیلی چیزهایی که از یک خانم محترم انتظار نمیره که کنجکاوی درش نشون بده. اما من بررسی می کنم. اما نه عمیق. اونقدر که جواب خودمو بگیرم. خانوم ب میگه تو خیلی زود تصمیم میگیری، درست نیست. اینم مدرک دیگه ای بر عوام بودنم...

از سلف میایم بیرون. غذا رو توی ظرف های یکبار مصرف سرو می کنن و من ظرف رو به همون صورت باز شده میندازم توی سطل. به نظرم پک کردنش کار اشتباهی است به این دلیل که جای بیشتری میگیره و حجم زباله زیاد میشه. هر دفعه خون خونم رو میخوره که چرا از آدمها نمیخوان که باقی مونده غذا رو تو یه ظرف جداگانه بریزن و ظرف رو همونطور باز شده روی هم قرار بدن. هنوز هیچی نشده سه تا کیسه بزرگ زباله تولید شده و فقط یک ساعت از ماجرای سه ساعته سرو غذا گذشته. در طی سالیان اخیر و برای محترم بودن و محترم نگهداشتن آدمها، یاد گرفتم که دیگه در مورد دغدغه های این مدلی که دارم با کمتر کسی صحبت کنم... اما وقتی همراهم که شناخت زیادی ازش ندارم و بچه سال هست و کلا به نظر نمیرسه که در این وادی ها خیلی علاقمندی و توجه داشته باشه، در مورد حجم آشغالهای تولیدی روزانه سلف ابراز تاسف و نگرانی میکنه به این فکر می کنم پس تعداد آدمهایی که به نظرشون این موضوع میرسه و براش دل مشغولی دارن، ممکنه خیلی از تصور من بیشتر باشه. گرچه اونقدر که من میدونم در کل هیچ کس حرفی نمیزنه و یا کاری نمیکنه.

سیدعلی میگه این همه سال گذشته و هنوز هیچکس پیدا نشده که یه کتاب فلسفه بنویسه که مرجع بشه. که عمده علومی که الان داریم رو پوشش بده. اونقدر عوام ام که هم یادم رفته و هم دقیق نمیدونم که چه چیزی باید تولید بشه. میگه از ملاصدرا به بعد دیگه نفر دومی نیست. درست یادم مونده؟ گمان نکنم. گمان کنم. یه بار با یه آقایی تو کتابخونه ملی هم صحبت شدم که میگفت دارم میرم فلان دانشگاه (دانشگاه خفن و رنک بالا) که فلسفه شرق و غرب رو جمع کنم!

یک گیری که من دارم اینه که کلی اطلاعات داریم این روزها. اما کسی گزاره تولید نمیکنه. همه دست دست میکنن و جدی و علمی به نظر میرسن که قاطع نباشن. که اعتقاد داشته باشن که همه چیزها نسبی است. سیدعلی هم البته میگه که قانون نداریم... اگه قرار بود همه چیز صفر و یکی باشه که اصلا حیات تولید نمیشد. اینو از لحاظ ترمودینامیکی و فیزیکی میگه. ولی داستان من عوام اینه که دوست دارم به همون اندازه که بلدم، بهره ببرم... محتوا تولید کنم... کار انجام بدم. سفت نمی ایستم سر جام بگم این تهش هست ها. قدم اول رو برمیدارم برای اصلاح... بعد خودش در قدم های بعدی ویرایش میشه و چکش کاری میشه و درست میشه.

لااقل به درست بودن نزدیک میشه.

همه این حرفها به این دلیله که برای خودم چند تا گزاره پیدا کردم که بر اساسش بگم کی هستم و میخوام چه کنم. اما روی حساب همین که فکر می کنم نباید قاطع باشم، روی حساب اینکه فکر میکنم شاید اشتباه کنم و عمرم هدر نره یه وقت، جاهل نبوده باشم یه وقت، هی سرک میکشم ببینم بقیه از چه راه هایی رفتن... بدون اینکه با کفش هاشون، راه رفته باشم!

اینا رو نوشتم که خودم، خودمو بابت هی بیراهه رفتن دعوا کنم.

+ در مورد ابروی خانم ب اجازه صحبت نداریم. با تشکر.

+ تــاریـخ چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ ساعـت ۹:۴۳ ق.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


آن كس كه ترسد بزودى عبرت گيرد.

 

+ سوره اعلی. آیه 10


برچسب‌ها:
چشمهای مشکی
+ تــاریـخ یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰ ساعـت ۵:۰ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم، تو کامنتی یک نکته مهم به نظرم رسید. اینکه خیلی از ماها شاید برای سوالات سخت جوابهای خوب جالبی داشته باشیم، اما سوال هایی از این دست و اینقدر ساده، واقعا برامون یک کار سخت باشه جواب دادنش. برای من که بود، نشستم فکر کردم و دقت کردم که چه جوابی باید بدم، آخرش هم گمان نمی کنم که همه رو نوشته باشم و یا اصلا اینی که نوشتم، دقیقا خودِ من باشه.

مثل یکی از هم ورودی هایمان که با پارتی بازی و زرنگ بازی و اینا، جای یه نفری رو تو آزمایشگاه گرفت و اما همیشه نوشته جات فیس بوکی ش حرف های عارفانه بود در مورد آدم ها و تنهایی! اینطوری است که عمدتا حرف های عارفانه مون فوق العاده است، اما جزئیات رفتاری مون آنقدرها هم چنگی به دل نمیزنه.

این یکی دو روزه داره گوشی قدیمی ام رو خالی می کنم که بدم به شخص دیگه. این همه مدت نگه داشتم فقط برای اینکه یه عکس از پروفسور بهاروند توش هست که واقعا ناراحتم که از دستش دادم. هر جور ریکاوری می کنم عکس هایی با کیفیت بسیار پایین تحویلم می دهد.

آن روز رفته بودم برای کارهای فارغ التحصیلی. کارشناس آزمایشگاه آن وقت ها که دانشجو بودم دوستم بود. چند تا رفتار احمقانه ازش دیده بودم ولی آنقدر سخت نشده بود برایم که حس کنم دیگر دوستم نیست. اما آن باری که سه بار من را تا انبار فرستاد به جای اینکه خودش برود و هی من برگشتم و گفتم میگه مواد رو فقط به خودت تحویل میده، آخرین ظرفیت تحمل من بود برای اینکه بتوانم همچنان دوست خطابش کنم. انگار کسر شانش باشد در مقام مسئول آزمایشگاه، برای من کاری انجام دهد، دوستی مان که بماند! دیگر حرف نزدیم. من دیگر حرف نزدم. حالا باید یک هفته معطلش می ماندم تا بیاید و بعد چند ساعت صبر می کردم تا یک امضا احمقانه تحویلم بدهد. از این جهت احمقانه که خودش کمدم رو بدون اطلاع تخلیه کرده بود و همه نمونه هایم از دست رفت!

آنقدر دیر امضا کرد که شخص بعدی که امضایش را نیاز داشتم، رفته بود. نشسته بودم در دفتر و مانده بودم چه کنم. مدرکم را هر چه زودتر نیاز داشتم. بهاروند آمده بود و داخل دفتر ایستاده بود. یک احترام خشک و خالی بهش گذاشته بودم. برای آنکه بعد تجربه ای که در شبکه علمی داشتم، همه این رفتارهای احمقانه را زیر سر بهاروند می دانستم. بهم سلام کرد. با اینکه 4 سالی هست فارغ التحصیل شده ام فامیلی ام را یادش آمد. آمد ازم بپرسد که چطورم، بغض من ترکید و از دفتر آمدم بیرون. منشیِ دفتر آمد دنبالم و گفت بهاروند گفته خودش برگه ام را امضا می کند و نگران نباشم. راستش که آن موقع غصه این جو مسموم را میخوردم تا کار خودم را بیشتر. یک روزی که برای کارهای شبکه علمی با بهاروند جلسه داشتیم، گفته بود بهت توصیه میکنم که این کارو دلی دنبال کنی و من دلی دنبالش کرده بودم اما آخرش خیلی راحت دکتر م من را انداخته بود بیرون. به جرات می تونم بگم اگه شبکه علمی رویان رسمی شد بخاطر پیگیری های من بود. به دکتر م تا چند ماه سلام نکردم... حالم بد میشد از آن همه وقاحت. بعدترش دکتر م برگشت گفت که من هیئت علمی رویانم اما بهاروند سرم داد میزنه من هیچی نمیگم، حالا تو چند وقته به من سلام نمی کنی؟!! کینه این رویکرد بهاروند که به زیردست ها تسری پیدا کرده بود روی دلم مانده بود. اما نه بخاطر خودم، بخاطر رویان. برای یکی از دوستانم این داستان رو تعریف کردم و گفت بهاروند اهل شنیدن غر از دانشجویی مثل من و تو نیست... مثل حسنی آدم بزرگی بشو، آن وقت هست که حرفت شنیدن دارد.

برگه ام را تا بروم آبی به دست و رویم بزنم امضا کرده بود. یک کتاب هم گذاشته بود کنارش تا منشی به دستم برساند. سلول های بهاری. من هنوز آنقدر قابل نبودم که دلیل بغض و اشکم را برایش توضیح بدهم. ایستاده بود جلوی محوطه منتظر کسی. کتاب را بهش دادم که برایم امضایش کند و گفت که اینقدر نازک نارنجی نباشم و من باز اشک هایم ریخت. جایی نبود که بتواند کتاب را بگذارد و بنویسد. روی دو پا نشست. پروفسور بهاروند. جلوی من. برای اینکه کتابم را امضا کند. ازش عکس گرفتم تا یادم بماند قرار است که یک روز آنقدر بزرگ بشوم، که بروم پیشش بنشینم، غرهایم را بزنم!

 

.

.

.

سه نفری اینجا بودن که دیگه نیستن. خودم خواستم نباشم. نمی دونم چقدر درست دیده باشم، چقدر درست درک کرده باشم... اما اگر یک روز اومدن، امیدوارم این سطور رو بخونن و بدونن برای خاطر خودشون ارتباطم رو قطع کردم. نه بخاطر خودم و خودخواهی ام و احساساتم. بدونن اگه برام عزیز نبودن، یا خودم برای خودم عزیزتر بودم، بالاخره یک جوری کج دار و مریض هم شده، باهاشون راه می اومدم و نگه شون میداشتم!

+ تــاریـخ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰ ساعـت ۷:۲۳ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


سخت میشه آدم راجع به تموم جنبه های فکریش بخواد اینجا بنویسه. اینکه چی شد که دارم اینها رو می نویسم... و اینکه نمیشه نوشت که چرا دارم می نویسم، پیچیده ترش می کنه. این هم البته آزاری است که نمی دونم چطور ایجاد شده؛ اینکه آدم وبلاگ داشته باشه برای نوشتن، بعد از اون طرف از نظر فکری باز نباشه برای نوشتن هر چیزی که دلش خواست.

القصه؛

داشتم با دوستی صحبت میکردم. برام عکس گل فرستاده که تقدیم شما. و بعدش ازم پرسیده که گل دوست دارم و یا نه و بعد در توضیح خودش گفته که اگه زمانهای قدیم دنیا می اومد، احتمالا کشاورز میشد. گفتم که هیچ وقت فکر نکردم که در زمان قدیم می تونستم چکاره بشم... ولی احتمالا در بهترین حالت فقط می تونستم قابله باشم. نمی دونم چه پیش فرض ذهنی داشت ولی اینطور جواب داد که زنان در قدیم خیلی اهمیت داشتن و زنان ایرانی در کل و به نسبت جاهای دیگه دنیا حق و حقوق متعالی تری دارن (چندین ساله آلمان زندگی می کنه) ولی متاسفانه چیزهایی هست که سبب میشه زنان چنین تصوراتی داشته باشن. تصور پیدا کرده بود که من نسبت به نقش زنانه و نقش زن در زندگی خانوادگی حس بد دارم.

داشتم جواب دیگه ای بهش میدادم، بعد انگار که بالای سر حرف هایی که رد و بدل میشه قرار گرفته باشم، متوجه شدم که دارم از بین این کلمات اون منظور واقعی خودم رو انتقال نمیدم. کاملا رفته بود در این وادی که این دختری که من باشم نسبت به جنسیت خودش احساس حقارت می کنه و یا حس مظلوم بودن و بدبخت بودن داره. کمی از صحبت فاصله گرفتم... تا این نگاهش رو تونستم از پشت کلماتش ببینم و در مقام چاره جویی بتونم پاسخ صحیح بدم. براش نوشتم:

« من منکر اهمیت حضور زن در خانواده نیستم. اما گاهی ما داریم در مورد جایگاه و اهمیت زن در جامعه صحبت می کنیم. گاهی دیگه در مورد شخص زن.

اینکه من بخوام برای خانواده ام مفید باشم یک چیزه و اینکه چیزی رو منتسب و آفریده خودم بدونم چیز دیگه ای هست. من فرزند رو آفریده خودم نمی دونم. من ظرفی هستم که قابلیت فرزند پروری داره و اگه لایق باشم حقی که بر گردنم در قبال فرزند دارم رو به خوبی ادا می کنم. اما نهایتا فرزند، یک فرد جداست. کما که ابراهیم فرزند پدری کافر بود.

من دوست دارم چیزی باشه که مال خودم باشه. یعنی به عنوان یک فرد مستقل هم بتونم خودمو تعریف کنم. شغل و جایگاه اجتماعی این گزینه رو به من میده. »

جواب داده که زیبا گفتید. فلسفه و عرفان دوست دارید حتما.

 

+ خب حالا برای چی این همه روده درازی کردم؟ این همه مدتهای گذشته هزار جور اتفاق و حرف بوده که باید می اومدم و اینجا می نوشتم! "باید" به این دلیل که حس وظیفه دارم نسبت به چیزی که دارم از خودم به جا میگذارم. اما نتوانسته ام. نتوانسته ام بشینم و درست نگاه کنم و خودم رو طبقه بندی و کلاسه کنم. نتونستم درک درستی از احساساتی که دارم داشته باشم که بعدش بتونم بهش جواب درخور بدم. نتونسته ام درک کنم که صحبت من برای فردی که شروع به آشنایی با من می کنه، و یا حتی آشنایی مقدماتی با من داره، میتونه چه تصوراتی رو ایجاد کنه. اینطوری شده که فلانی فکر کرده تو شبیه خاله منی که خیلی قلدره! و یا خودم عزیز از دست رفته رو درجا توی کلاس پسرهایی از جنس پسری که میشناختم طبقه بندی کردم که اون زمانها حس می کردم چقدر آزاردهنده هستند. اینطوری شده که فمنیست به نظر رسیدم. محروم مانده ام. محرومیت ایجاد کرده ام.

+ اومدم براش عنوان بنویسم، نمی دونم از کجا این آهنگ توی سرم پلی شد. سخت نگرفتم و نوشتم ش! ان شاءالله که خودم یه روزی ربطش رو پیدا کنم!!

+ تــاریـخ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰ ساعـت ۲:۲۱ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


۱. 

۲.

۳.

۴.

۵.

 

 

چی بگم دیگه؟

 

+ شما پر کنید جاهای خالی رو اصلا. به دعوت خانمِ نور...

+ خب خب... اصلا میدونید چیه! خانم نور ناراحت شده من هیچی ننوشتم. برای همین یه کار بهتر میکنم. چند تا این پایین می‌نویسم، اون ۵ تای بالایی رو پرکنید.

۱. ثبات ناپذیرم، هیچ قله‌ای رو نمیتونم برای خودم متصور شم که اگه برسم اونجا دیگه چیز بیشتری نخوام. نه در حوزه ماده... کاملا در حوزه معنا. اینطوری خودمم دقیقا نمیدونم چی هستم گاها! :) ۲. به نظر خودم آدم کم حرفی و حتی مظلومی هستم... اما بسته به مخاطب میتونم بسیار روده دراز و جسور باشم. ۳. دوست دارم یه دایره ای بکشم که همه دنیا توش جا شه. [مثلا من خیلی خوبم و اینا!] ۴. زیاد فرمون خودمو از دست میدم و دوباره تلاش میکنم که فرمون رو بگیرم دستم... فکر کنم بخاطر این باشه که بیشتر از اینکه خودخواهی دنبال کردن آرزوهای خودم رو داشته باشم؛ دلسوزی کمک به دیگران رو دارم برای رسیدن به آرزوهاشون.

+ این دوستان رو هم دعوت میکنم از خودشون بیشتر بگن. مثلا چالش هست. اما از دیدگاه من کار بانمکی است. اون سه تا رو هم فعلا نوشتم... شاید بعدا اضافه‌ش کنم حتی!! :))

آرام بی‌قرار... دنبال خودم می‌گردم... حباب خان... یادداشت های دیوانگی یک برنامه‌نویس... تابلوی خط خطی

+ چه لوس که من نمیتونم منشن کنم نوتیف بره و اینا... 

+ تــاریـخ شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹ ساعـت ۳:۲۷ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |


چهار ماهی شد که می رفتم خانه منصوره جان. یک چیزهایی از نتیجه این همه مدت صاحبخانه بودن پیشم هست که نمیتوانم بازگو کنم... ولی کاش میشد!

کتاب "اتاقی از آن خود" اوریانا فالاچی را برداشته ام و میخواهم بخوانم. اولش نوشته است که کلا این کتاب را در این باب نوشته است که چرا تعداد نویسندگان زن کمتر از تعداد مردان فعال در این حوزه است... اصلا اولش مقاله ای بوده است در باب زن و داستان و بعدتر دیده بحث مقاله چیز خوب و لازمی برای جامعه زنان است و اسمش را عوض کرده و تبدیلش کرده به کتاب. عصبی میشوم! اما باز به خودم نهیب میزنم که ادامه دهم. در ادامه اش نوشته که زن برای نویسنده شدن یک اتاق نیاز دارد و کمی پول. لابد برای امرار معاش. دیگر دوست ندارم کتاب را ادامه دهم. از این وجه زنانه مردانه کردن قضایا متنفرم. قبلتر در کتاب "عادات و آداب روزانه بزرگان" خوانده ام که یکی از زنان نویسنده اتفاقا با اینکه سمتش رسما زن خانه دار است و جایی برای خودش ندارد - و اصلا لابد نویسنده بودنش امتیازی بر وجودش نیست که بخشی از فضای خانه اتاق کارش باشد، و یا اصلا نیاز به اتاق شخصی را حس کرده یا نه- همه کتابهایش را در اتاق نشیمن خانه شان نوشته... از این خانه هایی که هر روز عصر حتما مهمان دارند.

شاید قبل از رفتن به خانه منصوره جان، این کتاب را با عشق می خواندم و اشک حسرت در چشم هام جمع میشد که کاش من هم یک جایی داشتم برای خودم. من داشتم. اتاقی ته حیاط. برای من. با تمام وسائل و امکانات رفاهی. همه چیزهایی که لازم است تا آدم بگوید دارم مستقل زندگی می کنم. حیاطی پر از گل و درخت. تنهایی و سکوت. انگار اتاقی باشد وسط جنگلی. آن سمت حیاط پارک هست و این سمت باغچه ای که برگ های درخت ها حصار شده اند برای محفوظ ماندن از شهر... شبها، در خانه را که باز میکردم برای رفتن، انگار از اتاقی که وسط جنگل های شمال است یکهو میرسیدم تهران. یک چنین انبساطی.

شاید نتیجه ای که الان گرفته ام بابت شکستم باشد در کنکور. نمی دانم. ولی آن اتاقی که آدم لازم دارد، جسم خودش هست، که هست... که همیشه داشته ایم آن را. این را باید باور کرد. هیچ راه دیگری وجود ندارد.

+ تــاریـخ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹ ساعـت ۱۱:۴۱ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |