من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

چهار ماهی شد که می رفتم خانه منصوره جان. یک چیزهایی از نتیجه این همه مدت صاحبخانه بودن پیشم هست که نمیتوانم بازگو کنم... ولی کاش میشد!

کتاب "اتاقی از آن خود" اوریانا فالاچی را برداشته ام و میخواهم بخوانم. اولش نوشته است که کلا این کتاب را در این باب نوشته است که چرا تعداد نویسندگان زن کمتر از تعداد مردان فعال در این حوزه است... اصلا اولش مقاله ای بوده است در باب زن و داستان و بعدتر دیده بحث مقاله چیز خوب و لازمی برای جامعه زنان است و اسمش را عوض کرده و تبدیلش کرده به کتاب. عصبی میشوم! اما باز به خودم نهیب میزنم که ادامه دهم. در ادامه اش نوشته که زن برای نویسنده شدن یک اتاق نیاز دارد و کمی پول. لابد برای امرار معاش. دیگر دوست ندارم کتاب را ادامه دهم. از این وجه زنانه مردانه کردن قضایا متنفرم. قبلتر در کتاب "عادات و آداب روزانه بزرگان" خوانده ام که یکی از زنان نویسنده اتفاقا با اینکه سمتش رسما زن خانه دار است و جایی برای خودش ندارد - و اصلا لابد نویسنده بودنش امتیازی بر وجودش نیست که بخشی از فضای خانه اتاق کارش باشد، و یا اصلا نیاز به اتاق شخصی را حس کرده یا نه- همه کتابهایش را در اتاق نشیمن خانه شان نوشته... از این خانه هایی که هر روز عصر حتما مهمان دارند.

شاید قبل از رفتن به خانه منصوره جان، این کتاب را با عشق می خواندم و اشک حسرت در چشم هام جمع میشد که کاش من هم یک جایی داشتم برای خودم. من داشتم. اتاقی ته حیاط. برای من. با تمام وسائل و امکانات رفاهی. همه چیزهایی که لازم است تا آدم بگوید دارم مستقل زندگی می کنم. حیاطی پر از گل و درخت. تنهایی و سکوت. انگار اتاقی باشد وسط جنگلی. آن سمت حیاط پارک هست و این سمت باغچه ای که برگ های درخت ها حصار شده اند برای محفوظ ماندن از شهر... شبها، در خانه را که باز میکردم برای رفتن، انگار از اتاقی که وسط جنگل های شمال است یکهو میرسیدم تهران. یک چنین انبساطی.

شاید نتیجه ای که الان گرفته ام بابت شکستم باشد در کنکور. نمی دانم. ولی آن اتاقی که آدم لازم دارد، جسم خودش هست، که هست... که همیشه داشته ایم آن را. این را باید باور کرد. هیچ راه دیگری وجود ندارد.

+ تــاریـخ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹ ساعـت ۱۱:۴۱ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |