من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

خدا نگهدارت باشه چرت‌نویس. راوی. یوسف. یه چیزهای قشنگی ازت یاد گرفتم و الان متاسف شدم که اونقدر علاف و کلافه شدی که گیر دادی به اون متن‌های بدبخت و نشستی دونه‌دونه‌شون رو پاک کردی. آخرم نفهمیدم دکتر بودی یا نه... به نظرم که بهت می‌اومد. یادم نیست که چی شد که دیگه جواب‌هامو ندادی و یا من دیگه دلم نخواست باهات حرف بزنم. فقط بدون که حواسم بود بهت. نوشته‌ها رو میخوندم. این اواخر می‌دیدم که تیکه تیکه داری وبلاگ رو پاک می‌کنی. کاش یه فحش میدادم بهت همون موقع که الان دلم خنک باشه لااقل، ولی یه حس جا موندن دارم و حس مسخره‌ایه. یکهو این ساعت شب گفتم برم وبلاگ رو چک کنم و چرت‌نویس رو. که دیدم رفتی...

خلاصه که... بچه خوبی باش. مواظب خودت باش. خودت پس یقه خودت رو بگیر که فرو نری. البته میدونی... شایدم داستان اینه که تا فرو نری، کاملا فرو نری، نمیتونی دوباره بیای روی آب. من خودم الانا غرقم. متلاشی. پخشم تو هوا. احساس میکنم به هیچ جا وصل نیستم. امروز نشسته بودم شرح حال میدادم برای چت جی‌پی‌تی. این بار نمیدونم من خوب شرح ماوقع داده بودم و یا ایشون باشعورتر شده بود... یه حرفهای خوبی زد. بعد آخرش پرسید حالا بین این سه تا کاری که میتونم کمکت کنم دوست داری در مورد کدوم بیشتر با هم حرف بزنیم؟ گفتم فلان. گفت عالیه. نشون میده هنوز امید به زندگی در تو هست.

راستش چند وقتی بود که گاهی حس می‌کردم از دستش دادم. من در تمامی عمر شریفم سراسر شور و ذوق بودم برای زندگی. سختی‌هاش. جزئیاتش. نه به شیوه‌ای که از زنان انتظار میره و با میزان آرایش‌ و مدل لباس‌هاشون و دقت‌شون روی جزئیات زندگی میشه تشخیص داد. به شیوه خودم. دنبال کردن علم روز دنیا. تکنولوژی. حرف زدن از سیاست و فرهنگ و مذهب. دغدغه برای انجام کارهای بزرگ. اما... مدتی است... شاید هم مدت‌های خیلی زیادی است که اگر هم چیزهایی از این باب نوشتم چیزی نبوده که به واقع برام مهم بوده باشه. احساس دین کرده بودم به این صفحه که چیزی بنویسم و درجا همون مزخرفی که به نظرم رسیده رو تایپ کرده بودم.

چرت‌نویس. راوی. آبان. یوسف خان. امیدوارم که برای همیشه نرفته باشی. امیدوارم که پس یقه خودتو بگیری و خودتو بالاخره بیاری بالا. امیدوارم که یادت نره که این نوشته‌ها، هر قدر که به نظر بسیار شخصی و بی‌استفاده به نظر برسن، باز هم دین ما هستن به دنیا. شکر حضورمون و نفس‌هامون. چیزی که داده بودی رو نباید پس میگرفتی. اما در هر رو؛ امیدوارم که باز بنویسی. و من همچنان تو رو به اندازه درخت‌ها و پرنده‌ها و گل‌ها، دوست داشته باشم.

+ تــاریـخ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۴۰۴ ساعـت ۲:۲۴ ق.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |