|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
یه مدتی که خیلی قبل میشه میرفتم کلاس حفظ قرآن. اصلا آشنایی من با منصوره از همین کلاس حفظ قرآن شروع شد. داستان شروع چنین روندی هم شاید کمی مضحک باشد اما آن روزها برای ما که خیلی مهم بود. من و هدی. من به تازگی متوجه شده بودم آن آدمی که دورادور دوستش دارم و بعد از آن صحبت های طولانی، ازدواج کرده است. نه اینکه آن وقت ها انتظار می کشیدم که یک روزی با اون آشناتر شوم، شاید خیال میکردم که اگر در حال ازدواج است نباید آنقدر من را در معاشرت هایمان تحویل بگیرد. گرچه که دو سه روز بیشتر غمش طول نکشید. تعجب می کردم از خودم. بعد از سه روز حس و حالم جوری بود انگار که هیچ وقت چیزی نبوده. اما هدی! هدی پسری را دوست داشت و با هم صحبت میکردند که در مالزی پزشکی میخواند. چند روز ازش خبری نشد. هی گشت و گشت و گشت تا یک روز که در پارک لاله قرار گذاشته بودیم بغلم کرد و های های گریه کرد که آن پسر هم در همان اتوبوسی بوده که دانشجویان پزشکی را برای تفریح به خارج شهرشان میبرده است. گویا خیلی ها در آن حادثه کشته شده بودند. آن روز در پارک هدی برای خودش گریه کرد و من برای هدی. کم هم نگذاشتم! عصر که برمیگشت خانه، لبخندی روی صورتش بود. نیمی از غمش را من برداشته بودم. پیشنهاد حفظ قرآن هم از جانب او بود. میخواست سر خودش را به چیزی معنوی گرم کند. گاهی که دست میکشید لای موهایش، کنار شقیقه هایش پر بود از موهای سفید و دل من آب میشد از اندوه او. از خانمی شنیده بود که کلاس قرآن خوبی در نزدیکی منطقه ما هست. اطلاعات کلی را داد و من گشتم در کوچه پس کوچه ها خانه منصوره را پیدا کردم. اصلا جلسه اول که وارد شدم، آنطور بود که منصوره پرسید شما؟ گفتم برای کلاس حفظ قرآن آمده ام. توضیح دیگری ندادم و او هم چیزی نگفت. لبخندی زد و من داخل شدم. گرچه بعدتر متوجه شدم که کلاس فوق، یه جورهایی یک کلاس خودمانی بین خودشان بوده است!
مدتی از حفظ قرآن که گذشت خانم ها فکر کردند که در کنارش تفسیر قرآن هم بخوانیم. یک روز سر یک آیه که یادم نیست داشتم جدل می کردم که اینطور نگاه قرآن که خیلی بد است، چنین برداشتی هم میشود از آن داشت. بحث را داشتم ادامه میدادم و البته حوصله همه خانم ها که صرفا میخواستند کمی هم تفسیر هم خوانده باشند داشت سر میرفت. علاوه بر آنکه برای جمع آنان زیادی جوان بودم و زندگی مسائل و مصائب بزرگتری داشت. منصوره در مقام دفاع گفت که وقتی قراره این آیه رو اجرایی کنیم که فقط نباید به همین نگاه کنیم. اخلاق رو هم باید در نظر بگیریم. آن وقت نمیدانم چه شد که آن پاسخ آبی شد بر آتش کنجکاوی ام. یک روز سر نماز جماعت مان که من نماز نمیخواندم منصوره گفت پس لطفا میز رو تمیز کن برای نهار مهمان دارم. بعد از نمازش با تعجب ایستاده بود و به میز نگاه می کرد که چقدر مرتب و تمیز شده و گفت تو که اینقدر دختر خوبی هستی، چرا کلاسهای قدر رو نمیای؟! داستان دعوت من به کلاس سیدعلی به همین سادگی است. بعدها سر کلاس سیدعلی باور پیدا کردم که قرآن کامل است و قرار نیست چیزی را کنارش بگذاریم برای آنکه کامل بشود. اینکه ما تفاسیری از قرآن پیدا می کنیم که داعش و طالبان هم با استناد به همان ها جنگ راه انداخته است ربطی به قرآن ندارد. و البته که ما هم با همان ها داریم حکومت می کنیم و مثلا اخلاق را گذاشته ایم کنارش ولی چون آن قوانین اصلش خراب است، با اخلاقش همین آشی است که نمیشود خورد! و همگی مان دور هم اصلا نفهمیده ایم که قرآن چیست.
چیزهایی که الان میخواهم بگویم ربطی به این مقدمه طولانی ندارد؟! شاید. من در محله و خانواده ای مذهبی بزرگ شدم و بارها به دلیل مذهب زمین خورده ام و راه برایم هموار نبوده است. کج هم نمیخواسته ام بروم البته. برای همین این نتیجه ای که زندگی مذهبی و باورهای مذهبی شناخته شده به وجود می آورد را هر روز به چشم دیده ام و غصه اش را خورده ام. خیلی هایش اصلا برای من اتفاق نیفتاده است اما من بار غمش را به دوش می کشم. و وقتی میگویم به دوش میکشم به این معنی است که به دوش می کشم... نه اینکه صرفا در لحظه ای از رویدادی ناراحت شده باشم. هرچند که آن خانم که من غصه اش را خورده ام زنی بوده است که دلش پرواز نمیخواسته. که از موضوع خیلی راحت عبور کرده و یا اینطور به چشم آمده که عبور کرده. من پرواز میخواستم و نمیتوانستم. من از اینکه می دیدم کسی به پرواز کردن اهمیت نمی دهد رنج میبردم و میبرم. شلوغ بودنم احتمالا از همین روست.
بروم سر اصل داستان این همه روده درازی:
یک روزی در بخش نظرات وبلاگی درباره جذابی وبلاگی صحبت میشد در باب ازدواج. که این وبلاگ دارد نکات مهمی را بیان می کند. اسم از وبلاگ نمیبرم حالا که نظرم راجع به محتویاتش با کمی خشم و دلخوری همراه است، اگرچه صاحب وبلاگ و مکالمه با ایشان دلخوری پیش آمده از مطالب را جبران می کند.
صاحب وبلاگ سخنرانی خانم دکتر همیز را معرفی کرده بود که دوستان مورد توجه قرار بدهند. باقی مطالب وبلاگ هم با کمی دقت صحبت هایی است از همان جنس. البته آن سخنرانی برای تعدادی دانش آموز دبیرستانی و نهایتا بیست ساله بیان شده و ممکن است که سطح صحبت ها برای همان سنین باشد اما به عنوان کسی که سال ها در این مکتب بزرگ شده ام میگویم که چنین نیست. این باور مذهبی های ماست.
+ ادامه مطلب...
یه چیزی رو نصفه انجام داده بودم و فکر کرده بودم هنوز زمان زیادی دارم انجامش بدم. امروز خیلی جدی کتابامو باز کردم که شروع کنم، یکهو فکر کردم که بذار اون کارو انجام بدم تموم شه بره.
نشون به اون نشون که وسطهای کار فهمیدم امروز آخرین روز ارسال مدارک بوده، تا همین الان هم طول کشید تا همه کارهاش با جزئیات انجام و ارسال شد.
+ نشون به اون نشون رو اینجا نباید میآوردم؟! نمیدونم. ولی ظاهرش شبیه اون وقتهایی است که یک آدم پخته دنیا دیده داره جمعبندی انجام میده. شایدم آدمی که فکر میکنه پخته است، ولی مغز پخت نشده هنوز.
+ تیتر هم یه تذکری است که یه روزی یه جایی خودم به خودم داده بودم. نمیدونم اون موقع چی شده بوده که چنین جمله ای برای خودم نوشتم. ولی دو روز هست رفته روی مخم که به به چه تذکر بجایی! فاطمه جان... قشنگم! به شهودت همیشه احترام بذار لطفا دیگه!!
دیگه قرار نیست از چیزی بترسم. نه از دوری و نه از دیری. همین که هست. همین حالا. همین حالا که همش داره میشه گذشته. قراره از همه روزهام لذت ببرم و سعی کنم خوشحال باشم. مهمترین چیز دیگه این شده که سعی کنم در عین اینکه دارم تمام قد میجنگم اما خوشحال باشم. یزدی صبح ها 6:15 میاد دنبالم و یک ساعت زودتر از تایم کتابخونه، تو پارک دم کتابخونه نشسته ام. به درخت ها نگاه می کنم و آلاچیقی که توش میشینم و آلاچیق های اطراف که شبیه خونه های ژاپنی یا چینی است و اون آقایی که سگ هاش رو میاره گردش و اون سگ سفید بزرگ که به نظرم خیلی زشته اما مژگان میکه خیلی خوشگله...
اینطوری هر لحظه دیگه آماده ام. هر لحظه بگن بیا بریم، حسرتی برای دیدن هیچ لحظه ای ندارم. چون دارم همه این لحظات رو می بینم و تا حالا شده یا عالمه لبخند. یه عالمه مسج که روزانه دریافت می کنم و هر کدومش لبخند میاره روی لب هام. بعضی وقتها هم اشک. از اشک هام نمیترسم. خوشحالم حتی که باهاشون مواجه میشم... این اشک هاست که داره بهم نشون میده زنده ام و در مسیر. گرچه دیگه نمیخوام فکر کنم که چیزی از دنیا میخوام.
هیچ حس بدی ندارم که وقت میذارم برای یه دختری که سرتیفیکیت 4 سال پیش رو ازم میخواد. خوشحالیش برام کافیه. یا ملیحه که دراز می کشه که مشت و مال میخوام. پرتوقع و مهربونه توامان. هیچ نگران نیستم که اگه ازم بپرسی کی هستی چه کاره ای چکار داری می کنی و لبخند بهت بزنم و بگم "هیچی! ول می چرخم". نگران ول چرخیدنم نیستم. سامون دارم میگیرم. همه اون چیزهایی که تکه تکه از من کم شده بود رو دارم دوباره پس می گیرم. هیچ ابایی ندارم که دیگه هیچی حالیم نباشه. نه از فلسفه و نه از عمق زیست شناسی و نه بیوانفورماتیک که حالا یکی از اعضای اجرایی ارشد تیمش هستم و دوستان خیلی کوچکتر زیر دست چندین برابر من ایده دارن برای پیشبرد کارها. در حال حاضر ارشدشون منم! نبودم هم فرقی نمیکرد... اما منم. من بودم همه این سالها که حالا اونها هم هستن. و این خوبه. و این خیلی خوبه.
بازدید دیروز ۹۳ نفر
بازدید امروز ۸۴ نفر
+ من وقتی بازدیدهام میشه ۴۰ و خردهای، جشن میگیرم! اونم واسه وقتی است که نوشته جدید میذارم.
یازده و پنجاه دقیقه شب نوشت: شد ۲۲۲ نفر... :|
یازده و پنجاه و دو دقیقه شب نوشت: فقط اومدین دیدین؟ پس کی ازم تعریف میکنید؟ نگاه کن! شد یازده و پنجاه و سه دقیقه... حالا هی مسخره بازی دربیارین!
+ فرداش تا ۳۳۸ نفر هم شد. احساس میکردم فضای خصوصیام بیجهت عمومی شده. خدا رو شکر برگشت به حالت سابق: بازدید روزانه ده نفر. الهی شکر.