من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

یکی از اولین چیزها این است: بروید رابطه تان را با پدرتان خوب کنید، اگر رابطه تان با پدرتان خوب باشد بعدش هم خوب میتونید شوهر داری کنید. باقی حرفهایش از نظر من اهمیت چندانی ندارد. به دخترها در ده جلسه آموزشی مرتبا یادآوری میشود که "سعی کنید دختر خوبی باشید و رابطه تان با پدرتان را خوب کنید که همسر خوبی گیرتان بیاید و دعا بخوانید و استغفار کنید. من خودم اصلا در خط ازدواج نبودم و بین دوستهام از همه سر و سنگین تر بودم و اتفاقا من اول از همه ازدواج کردم. دخترم هم وقتی خواست ازدواج بکند دست به صورتش نزد و اتفاقا شوهرش به همین دلیل از اون خوششان آمده بود... چون دختری که در این دوره زمانه صبوری می کنه در مقابل نگاه مردم در مقابل سبیل هایش یعنی خیلی دختر محکمی است و زن زندگی است! یا پسرم با فلان دختر مخالفت کرد چون با آن دختر با دوستانش میرود سینما... و دختری که در دوران تجرد با دوستانش میرود سینما حتما بعد از ازدواج هم خواهد رفت و من چنین دختری را نمیخواهم!" البته که از نظر من آن پسر کمی بی تجربگی به خرج داده چرا که خود من در همین اواخر خواستگاری داشتم که خواهرشوهر احتمالی ام عروس یکی از سران مملکت میشد. عروس که همکلاسی من در دبیرستان بود به علت زیبایی تحسین برانگیزش (من خودم محو زیبایی اش میشدم) همان 16 17 سالگی ازدواج میکند. در جلسه خواستگاری به خواستگارش که حالا همان شوهرش هست میگه که من اگه برم دانشگاه چادر سرم نمی کنم و کنسرت هم دوست دارم بروم. دخترش الان 18 ساله است. گویا اصلا گزینه دانشگاه رفتن برایش مطرح نشده. و خانه شان هم چسبیده به کاخ نیاوران و هر شب مفتی میتواند کنسرت گوش بدهد! این ها را مادرشوهر احتمالی ام دارد برایم تعریف می کند وقتی برایش می گویم که همه جا چادر سر نمیکنم. میگوید چادر سر نکردنت را به علیرضا نگو.

این همه حرف میزنم و آخر هم معلوم نمیشود که کجام. چطور بگویم که خواننده بعد از این همه خواندن متوجه شود که این بار غمی که بر دل من است از چه جنسی است. که یک نفر مثل "دشمنت" پیدا نشود و فکر نکند که من این ها را از زور بی خواستگاری و بی شوهری میزنم. از زور تنهایی. گربه ای که دستش به گوشت نرسیده. که متوجه شود که من با گوشت و پوست و استخوان دیده ام که این حرفهایی که به زنها میزنند که زن باید زندگی را جمع کند و زن باید زرنگ باشد و زن باید یاد بگیرد با پدرش خوب باشد که بعدش بتواند شوهرداری کند هیچ فایده ای ندارد و همه اش حرف مفت است. نشان به آن نشان که همین خود خانم دکتر جایی از صحبت هاش میگه که حتما در زندگی تون با عالم ربانی ارتباط داشته باشید. مثلا من با شوهرم دعوا میشد میرفتم پیش عالم ربانی بعد به شوهرم میگفتم که حاج آقا کارت داره. اونم شب با گل و شیرینی می اومد خونه.

میخواهم بگویم این چیزهایی که به عنوان قاعده از زن زندگی بودن تعریف کرده اند جفنگ است. اینکه اقتدار را داده اید دست مرد و مهربانی را داده اید دست زن. اگر در بعضی خانواده ها کار می کند به این معنی نیست که این قواعد واقعا کارا هستند. کارا هستند چون در آن خانواده شرایطش و موقعیتش جوری هست که اخلاق را هم میگذارند کنار آن قواعد. و چون اخلاق در کنارش آمده آن قواعد قابل زندگی کردن میشود. وگرنه که هر روز این قواعد بدون اخلاق دارد راه نفس را تنگ تر میکند. دستت به هیچ جا بند نیست که کاری بکنی و یا تغییری به وجود بیاوری. مثل طالبان که قوانین اسلامش بدون اخلاق است. چون لازم نمی بیند! از نظرش باید قاعده مند زندگی کرد. چون قواعدی را از قرآن فهمیده که "فکر کرده" قرآن دارای آن قوانین است و سعی دارد بنده خوبی باشد و عین شریعات عمل کند. نتیجه اش هم که مشخص است.

پیامبر میگه زن گل است، قهرمان نیست.

اما شما از زن توقع دارید که قهرمان باشد. با پدری که در دامانش قد کشیده، "بسازد" که بعدش هم با شوهرش "بسازد"!!

+ جهاد زن خوب شوهر داری کردن است را به من نگویید! آنکه زنی که با اخلاق بد شوهرش بسازد با آسیه در آخرت محشور می شود را به من نگویید. چرا که جهاد بر زن واجب نیست. چرا که آسیه اتفاقا با فرعون نساخت و فرعون به بندش کشید...


برچسب‌ها:
خداوند, چشمهای مشکی
+ تــاریـخ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۲ ساعـت ۵:۴۱ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |