|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
چند تا حرف هست نمیدونم بگم یا نگم...
۱. نشسته بودیم پشت میز رستوران. پیش غذا ماست برامون آورد با یه نوع سبزی شمالی که اسمش رو نمیدونستیم. بابا به پسر خاله گفت خانم تو باید بشناسه. پسرخاله گفت اون نمیشناسه. بابا گفت شرط میبندم میشناسه. خانمش رفته بود دست و روی بچه رو بشوره. وقتی اومد، بابام شرط رو برد! یه بار خانمش داشت غر میزد که همه طلاهای عروسیمو فروختم که ماشین بخریم، حالا نمیذاره من دست به ماشین بزنم.
۲. اندر احوالات اون محفل شعرخوانی که میرم: یه بیت گفتن، جایزه گذاشتن هر کسی که بهترین بیت دوم رو گفت. یه خانمی نفر اول شد، دو تا کارت هدیه هم داشتن که داد به یه پسره که از شاگردان قدیم استاد کلاس هست. پسره باز کرد دو تا کارت رو نگاه کرد. بعد کلاس اومد یکیش رو داد به من، یکی دیگه رو هم داد به یه خانم دیگه. کارت هدیه نبود. بن تخفیف ۲۰ درصدی خرید از کافه کناری بود.
۳.
یادش بخیر گشت و گذاری که داشتیم/ از دل نمیرود سر و رازی که داشتیم
ما بهر رویت صنمی با دهان تو/ همراه حسرتی شده چشمان که داشتیم
دستاورد این روزهام اینه که متوجه شدم که هر کسی که خودخواه تره بیشتر متوجه شده که زنده بودن یعنی چی... و هر کسی که مهربونتره، زندگی کردن رو.
باگش اینه که برای زندگی کردن باید زنده موند.