|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
گاهی هم داستان اینه که وقتی جای خودتو در دیدن داستان عوض میکنی، اصلا یکهو یه چیز دیگه میبینی.
این بچه عزیز من بوده. و هست. برای همیشه. و این هیچ ربطی به این نداره که من چقدر پرندهها رو دوست دارم
+ عکس رو برداشتم.
نمیدونم برای چند سال پیش هست اما برای خودم گوشه یه کتاب نوشتم: تو نمیتونی منو با بلاک کردنم بترسونی! لابد بعدشم میخوای با دیر برگشتن به خونه منو بترسونی... اسم من فاطمه است!
لذتبخشترین بخش زندگی برام اونجایی است که آدمهایی میان باهام حرف میزنن گاهی که اصلا یادم نمیاد کی بودن و کجا دیدمشون. اینکه یادشون موندم، باعث میشه یه شیرینی لذتبخشی بپیچه تو کامم...
فکر کنم قبلا یه بار اینجا تعریف کردم. رفته بود ایستاده بود ارائه بده و همزمان هم صداش به شدت می لرزید و هم دستاش. اما صحبت هاشو ادامه میداد. استاد ازش پرسید استرس داری؟ میخواست احتمالا باهاش شوخی کنه که استرسش کم شه. گفت نه. جدی هم گفت نه و تا ته ارائه ش رو جلو رفت...
..........................................................................................
+ گریه کردی؟
- نه بابا...
زنگ زدم دکتر صفوی... میخواستم ازش خواهش کنم یه پروژه برامون تعریف کنه. از خودش و موقعیت و تحصیلاتش میگه و اینکه در حال حاضر وقت نداره. اونقدر فرهیخته و باسواد هست که میگم اگه اجازه میدید ما فعلا چند تایی پروژه داریم و پروژه جدید الزامی نداریم، شما در گروه ما باشید که ارتباط ما حفظ بشه. دکتر فلانی هم هستن در گروه.
همینطوری که حرف میزنیم میگه من کامنتهای منفی رو دوست دارم، اونها باعث میشن پیشرفت کنم. میگم دقیقا منم صحبتم موقع ثبت پروپوزالم همین بود. که کاش یکی پیدا شه کامنت منفی بده. بگه کل این پروپوزالی که نوشتی به فلان دلیل اشتباهه. میگه دیگه شاگرد دکتر فلانی همینه دیگه...
من شاگرد دکتر نبودم هیچ وقت. الان یکی از اعضای مهم گروه پژوهشیش ولی هستم.