|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
دیگه قرار نیست از چیزی بترسم. نه از دوری و نه از دیری. همین که هست. همین حالا. همین حالا که همش داره میشه گذشته. قراره از همه روزهام لذت ببرم و سعی کنم خوشحال باشم. مهمترین چیز دیگه این شده که سعی کنم در عین اینکه دارم تمام قد میجنگم اما خوشحال باشم. یزدی صبح ها 6:15 میاد دنبالم و یک ساعت زودتر از تایم کتابخونه، تو پارک دم کتابخونه نشسته ام. به درخت ها نگاه می کنم و آلاچیقی که توش میشینم و آلاچیق های اطراف که شبیه خونه های ژاپنی یا چینی است و اون آقایی که سگ هاش رو میاره گردش و اون سگ سفید بزرگ که به نظرم خیلی زشته اما مژگان میکه خیلی خوشگله...
اینطوری هر لحظه دیگه آماده ام. هر لحظه بگن بیا بریم، حسرتی برای دیدن هیچ لحظه ای ندارم. چون دارم همه این لحظات رو می بینم و تا حالا شده یا عالمه لبخند. یه عالمه مسج که روزانه دریافت می کنم و هر کدومش لبخند میاره روی لب هام. بعضی وقتها هم اشک. از اشک هام نمیترسم. خوشحالم حتی که باهاشون مواجه میشم... این اشک هاست که داره بهم نشون میده زنده ام و در مسیر. گرچه دیگه نمیخوام فکر کنم که چیزی از دنیا میخوام.
هیچ حس بدی ندارم که وقت میذارم برای یه دختری که سرتیفیکیت 4 سال پیش رو ازم میخواد. خوشحالیش برام کافیه. یا ملیحه که دراز می کشه که مشت و مال میخوام. پرتوقع و مهربونه توامان. هیچ نگران نیستم که اگه ازم بپرسی کی هستی چه کاره ای چکار داری می کنی و لبخند بهت بزنم و بگم "هیچی! ول می چرخم". نگران ول چرخیدنم نیستم. سامون دارم میگیرم. همه اون چیزهایی که تکه تکه از من کم شده بود رو دارم دوباره پس می گیرم. هیچ ابایی ندارم که دیگه هیچی حالیم نباشه. نه از فلسفه و نه از عمق زیست شناسی و نه بیوانفورماتیک که حالا یکی از اعضای اجرایی ارشد تیمش هستم و دوستان خیلی کوچکتر زیر دست چندین برابر من ایده دارن برای پیشبرد کارها. در حال حاضر ارشدشون منم! نبودم هم فرقی نمیکرد... اما منم. من بودم همه این سالها که حالا اونها هم هستن. و این خوبه. و این خیلی خوبه.