|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
از یک جایی به بعد میفهمی بیشتر فکرهای بدی که جرئت نداشتی به کارهای بد تبدیلشان کنی، معصومتر و حسابیتر از فکرها و کارهای خوبت بودند.
+ دیگر باید آخر اسم هایت بنویسم سلام الله علیه... و نه سلام الله علیها! کما اینکه خدا هم جنسیت ندارد و هو است. تو هم گمانم. مخصوص تر بخاطر این دیگری: « از آدمها بت میساختم و کمی بعدش، به دلیلی که زیاد واضح نبود، به نظرم دیگر شایستهٔ پرستش نمیآمدند و تبر را برمیداشتم و میشکستمشان؛ بعد میگذاشتمش رو شانهٔ بت بزرگ و فرار میکردم.»