|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
مادربزرگم تعریف میکرد یه بار با بابا بزرگم دعواش شده و بابا بزرگم بهش گفت وسائلت رو جمع کن و برو. اینم نشسته فکر کرده کجا برم؟ خونه زندگیم اینجاست! نمیرم!!
میگه بعدا که از بابا بزرگم پرسیده که آیا باید میرفته یا نه، بابا بزرگم بهش گفته زن نبودی اگه میرفتی.
راستش تمام این روزهای گذشته از وقتی که این خاطره رو برام تعریف کرده تا این چند روز گذشته، هی به این فکر کردم که چقدر مسخره! اتفاقا اگه زن بود باید میذاشت میرفت که مردش بدونه هر حرفی رو نباید بزنه... ولی الان، واقعا میفهمم بابا بزرگم چی گفته. زن بودن یعنی یادت بمونه زندگی خاله بازی نیست.
+ راستش هی فکر میکردم نوشتن این حرفها چه فایدهای داره و شاید افتادم روی دور تکرار یه سری جزئیات روزمره مسخره! ولی به نظرم رسیده که خودم از دقت نظرم در مسائلی که در موردش حرف میزنم خوشحالم. تو متن بعدی میگم چرا.