|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
از اون وقتی که یادم میاد که اصلا برای خودم وبلاگ درست کردم و شروع کردم به نوشتن همه ذهنیتم این بود که چیزی بنویسم که کمتر درباره خودم باشه. زندگی شخصی ام. احوالات شخصی ام. آدمها تجربه های مختلف میتونن داشته باشن اما اینطوری میشه از یه جایی به بعد که حرف همو می فهمن. یعنی از راه های متفاوت میرسیم به یه زبان مشترک و اسم اون میشه زندگی.
هی میخوام بیام بنویسم و نمیتونم. دستم به نوشتن نمیره. تمام و کمال احساس گیجی و استیصال می کنم. یه بخش زیادیش شاید ربط داشته باشه به انجمن. یه بخش زیادیش همه مال حدود یک سال و خرده ای قبل هست. یه نقطه ای که دیگه من بلند شدم و ایستادم. جزئیات این رو نمیتونم بگم اما داستان انجمن این شد که رسید به جایی که مصطفی برگشت گفت که رفتارهای من باعث شده جو انجمن مسموم بشه. اگه من نبود انجمن هم نبود، چون دکتر به من اعتماد داشت. بعد از این همه مدت شنیدن چنین حرفی از مصطفی سخت بود. این همه دهن بین و احمق؟ این همه جوگیر؟ نکنه من واقعا بد بودم؟ نکنه واقعا احمق بودم؟ بعد از چهار سال نظرش اینه؟ نابود شده بودم. راه میرفتم و اشکم بند نمی اومد. جوابی بهش نداده بودم چون نزدیک یه رویداد بسیار سنگین بودیم و میدونستم به اندازه کافی داره زمان میذاره و زحمت می کشه. اما بعد رویداد دکتر رو به گروهم اد کرده بودم. میخواستم به مصطفی بفهمونم که دیگه آدم حسابش نمی کنم. بعد به دکتر پیام دادم که من میخوام برم. دکتر زنگ زد و مصطفی که حرف زد من داد زدم. اینکه بعدش بگه من غلط کردم، اینکه دکتر بگه خوبه شما رو داریم و باقی حرفها، هیچ کدوم مرهم این نبودن که من باز راه نرم و اشک نریزم. لبه مرگ ایستاده بودم. همون روزها بود که علی جوجو رو آورده بود گذاشته بود کف دستم که بگیر ببین میتونی بزرگش کنی. دو تا جوجه دیگه مرده بودن. جوجو که با اون چشمهایی که هنوز باز نشده نگاهم میکرد، منو نگه داشته بود به دنیا. شاید اغراق آمیز باشه، ولی درستش اینه که باعث شده بود که سر پا بایستم.
اینا رو نمیدونم واسه چی دارم میگم. جوجو 27 فروردین مرد. زیر من موند و خفه شد. داشتم کابوس میدیدم. همه این اتفاق دو سه دقیقه بیشتر نشد. از اونجا به بعد شد که فهمیدم چرا آدمها از یه سنی به بعد مرگ رو می پذیرن. یه بار 15 16 سالم بود، از حاج آقا (پدربزرگ مادری ام که دوستم داشت به طور خاص) پرسیدم که شما از مرگ نمیترسی؟ چرا بعضی وقتها میگی که میخوام بمیرم دیگه؟ گفت من دوستام مردن، مامانم مرده، داداش کوچیکم مرده، منم باید بمیرم. اون وقت فکر کرده بودم این ناامیدی است، و چه ناامیدی بدی! جوجو که مرد، انگار یه تیکه از من رفت زیر خاک. اونجا بود که فهمیدم چی میشه آدمها رضایت میدن به مرگ... یه تیکه هایی قبلا ازشون کنده شده رفته. مونده فقط تیکه آخر.
اول تیکه من رفت زیر خاک. باهاش قرار گذاشتم که 50 سال دیگه همین روز. نشستم فکر کردم که برای کاری که میخوام و باید انجام بدم، به 50 سال زمان نیاز دارم.
نمیدونم این بالایی ها رو برای چی نوشتم. ولی یه چیزهای زیادی در من تغییر کرده و سرآغازش همون داستانی است که تعریف نکردم. از اونجا یکهو انگار رسیدم به من. اینکه با مصطفی دعوام میشه، بخاطر اینه که من رو پیدا کردم. اون منی که گم شده بود. شایدم هیچ وقت پیدا نبود. اینطور شد که حواسم به من جمع تر شده. اینم خودش درد غریبی است. دوست داشتم همون فاطمه ای بمونم که من نداشت.
برای همین نمی نویسم. حرفهای این روزهام بوی من میده. بوی کارهای من، هدفهای من، آرزوهای من. و از این همه من دارم می ترسم. می ترسم که جوگیرش بشم و به اون 50 سال نرسم. آخه گاهی هم هست، آدم زنده است اما خیلی وقته مرده.