|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
نشستم مرغ تکه تکه می کنم برای الویه. مادربزرگم یاد چیزی می افتد: پسرهای خاله فلانی اگه خانم هاشون مرغ رو براشون تکه تکه نکنن، نمی خورن! بعد هم یه لبخندی میاد گوشه لبش که معنیش رو متوجه نمیشم.
من: خب نخورن! کوفت بخورن! مرد که اینقدر بچه نمیشه!!
مادربزرگم ادامه دعایش را می خواند.
+ بخوانید: میوه های زمین؛ کنوت هامسون.
+ اینو تو نوشته های ثبت نشده پیدا کردم! مال سال 98 هست.