|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
با مژده دیروز رفته بودم بیرون. بهم یادآوری کرد که شوخی من با زهرا اصلا کار درستی نبود. اشاره هم کرد که اینو به خودتم میگم که غیبت نباشه، چون برای مامانم و مریم (خواهرش) هم تعریف کردم.
داستان این بوده که زهرا به من زنگ کرده که ما برای ایونت مون یکی رو نیاز داریم که حواسش باشه به محیط و یا اگه کاری پیش میاد. زهرا یه مجموعه فرهنگی رو مدیریت می کنه. گفت سه روز اما وسط درس هام بودم، گفتم یه روز میتونم بیام. طبقه اول کافه است. داشتم دور میزدم. گفتم زهرا بابات رو هم تو کافه دیدم اما فکر کردم شاید منو نشناسه سلام نکردم. گفت بیا بریم پیشش معرفیت کنم. نشستیم. ازم پرسیدن که چیزی میخورم. گفتم نه متشکرم تازه صبحانه خوردم. گفت شیک؟ ( یادم نیست که آیا دقیقا ازم پرسیده شد که شیک میخورم یا نه) گفتم نه واقعا میل ندارم. بعد با حالتی که انگار ذوق زده هستم پرسیدم یعنی من ژتون یه شیک دارم؟ زهرا صورتش رو جدی کرد و گفت نه. جلوی پدر و شوهرش. انگار یکی چنگ کشیده بود به قلبم. بعد که برای مژده تعریف کرده بودم نشسته بود ما وقع رو برای خودش تحلیل کرده بود و نهایتا چنین چیزی به نظرش رسیده بود که من اخلاق بدی دارم که یه وقت هایی با آدم ها شوخی هایی می کنم که نباید.
اواخر دوره کارشناسی بود و من دکتر فرهنگ را تازه شناخته بودم. یه سری دوره های آموزشی ش رو پیدا کرده بودم در باب راه موفقیت و اینا. در مورد ازدواج موفق هم دوره داشت و فکر کنم اصلا اولش با همان سری ویس ها معروف شده بود و باهاش آشنا شده بودم. بعدش دانشکده مهندسی دانشگاه مان یه برنامه برگزار و دکتر فرهنگ رو دعوت کرده بود. رفته بودم با آیسان نشسته بودم ردیف های اول. دکتر که اومد کلی سر و صدا براش شد. خواستم سوت بزنم، آیسان دست من را کشید که کارت زشته! این کارو نکن! نمی دونم ولی انگار دکتر این حرکت رو دید. یکهو وسط خوش و بش هاش گفت، دخترهای اینجا سوت بلد نیستن؟ معمولا دخترها خیلی خوب سوت میزنن هر جا من رفتم تا حالا... بعد از اون لحظه خودش مجوز بهم داده بود که هر وقت دلم بخواد میتونم سوت بزنم براش. قبلش نمی فهمیدم که چرا نباید و انگار دکتر حق را به من داده بود.
این روزها احساس می کنم خرابم. روی ویرانه های خودم ایستاده ام. آنقدر طاقتم کم شده است که کمتر می توانم در مقابل حرفهایی که قبلا خیلی راحت با شوخی و خنده ردشان می کردم، صبوری کنم. اینکه من را دست کم بگیرند به این دلیل که بلدم همیشه تعارضات را با پیدا کردن یک موضوع انحرافی و خنده دار، به سمت صلح جویانه تری جهت بدهم. مثلا یکبار با مرجان و آیسان نشسته بودیم. آیسان از مرجان پرسید که چرا اینقدر دستش دانه دانه شده. مرجان گفت وقتی از اِپی لِیدی (مو کَن برقی زنانه آن وقت های ما) استفاده کنی همین میشه دیگه. سوال بدی پرسیده شده. آیسان از بدجنسی پرسیده و مرجان که کلا هم دختر دل نازکی است، گارد دل شکستی گرفته است. اینها در کسری از ثانیه به چشم من آمده اند. خیلی جدی میگم نه! مال من دانه دانه نمیشه! مرجان تند میگه ببینم؟ آستین مانتوم رو زدم بالا و چشم شون که به دست پر مو اما غیر دانه دانه من که افتاده، غش غش خندیدن. این جور وقت ها بهم میگن دیوانه. خل. قابل گذشت و خندیدن بوده برام شنیدن چنین چیزهایی از این دست، اما دیگر نیست. یعنی تصمیم گرفته ام از اینکه روالم باشد، خارجش کنم. مثل آن وقتی که خاله آمد نزدیکم، صاف در چشم هایم نگاه کرد و گفت که اشتباه کردی ازدواج نکردی. آن هم درست زمانی که پسرش به تازگی جدا شده بود. آن هم به صورتی ناشایست. یکهویی. طوری که خانمش که از دوستان بسیار نزدیک من شده و بوده، با پول و وکیل انگار از زندگی پرتش کرده بود بیرون. به دلیل لاقیدی ش به رابطه عاطفی شان. بی محبتی و کم توجهی. و من تمام تلاشم رو هم برای حسین و هم برای شیوا کرده بودم که رابطه شان به طلاق نرسد. و خاله این را میدانست. آن وقت لبخند زده بودم و طبقِ همیشه یِ فاطمه، چیزی نگفته بودم. ولی این بار آخر که گفته بودم من به خون ریختن در عید قربان اعتقاد ندارم و خاله درجا جواب داده بود که تو اصلا به چی اعتقاد داری (به این دلیل واضح که ولایی نیستم)، پاسخ داده بودم که خدا رو شکر لااقل هنوز حجابم رو حفظ کردم و بعد از آن جواب تماس هایش را یک خط در میان داده ام. (دخترش که مهاجرت کرد آمریکا، حجابش را برداشت).
اینها را می نویسم اما هم چنان خلم. دیوانه. به در بسته میخورم و باز می روم. مژده بعد از رسیدنش به خانه بهم پیام داده که خیلی خوش گذشت باز هم بریم. در جواب میگم به منم و بعد باهاش از این دست شوخی های نامحترمانه میکنم و یک استیکر نامحترمانه تر می فرستم. مژده بخاطر زندگی با پدر و مادر سن بالایش کمی خسته است. این را میدانم و میخواهم جوری وانمود کنم که انگار به منم خیلی خوش گذشته. در جواب ایموجی خنده فرستاده و نوشته مرگ! و بعد نوشته که این شوخی های من را خیلی دوست دارد. نمی دانم. شاید می خواهد برای آن توبیخ قبلی ش رفع و رجوع بیاورد. تا ساعت 2 صبح خوابم می آید اما خوابم نمیبرد. معده ام درد می کند و انگار میخواهم بالا بیاورم. معده درد برایم درد تازه ای است. نهایت تصمیم می گیرم به خودم لبخند بزنم. پتو را جمع کنم توی بغلم. و بخوابم.