من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

منو دوس داری؟

جواب

+ بله

واقعا؟

+ نه داشتم دروغ میگفتم!!

یه لحظه امیدوار شدم...

.......................................................................

این مکالمه مال کی هست؟ سال نود و پنج. اوایل بهمن باید بوده باشه. دعوا شده بود بعدش. چقدر احمق به نظرم میرسیدی. اما من خودمو مثل همه بارهای قبلش به اون راه زده بودم و مکالمه رو دوباره شروع کرده بودم. میخواستم اگه پایانی هست هپی اند باشه!! اونطور که من تو رو از خودم بیشتر دوست داشتم. بعدش رسید به اونجا که بگی یه عکس بفرست به مامانم نشون بدم. داشت دوباره دعوا میشد که تو کوتاه اومده بودی... تا جای ممکنه. و صبر کرده بودی واسه من که اونقدر گیج و دستپاچه شده بودم تا شماره خونه رو بهت داده بودم. شاید اولین بار بود که حس میکردم داری صبوری به خرج میدی و احتراممو نگه میداری.۱۶ بهمن روزی بود که مامان و خواهرت اومده بودن خونه مون؟ فکر کنم! هفته بعدش تولدت بود. بعدش که مامانت رفته بود بهت پیام داده بودم خانواده موافق نیستن؟ تو جواب داده بودی من الان شلوغم. شاید هنوز از سر کارت و یا اون دوره های کوفتی محیط زیستی فارغ نشده بودی. شاید هنوز داشتی با خانواده سوال و جواب میکردی که ببینی چی گفتن و چی شنیدن. مامانت سر نیم ساعت بلند شده بود. انگار مجوز داشته باشه فقط همون قدر بمونه و یا همون قدر حرف بزنه. اون روز که اومده بودم جلسه ت به این نتیجه رسیده بودم که ازت زیادی حساب میبره. آخر جلسه یکهو گفته بودی که حرفهام تموم شد و هر کی میخواد بره، بره و یکهو بلند شده بودی ایستاده بودی. چون دیده بودی که من فقط به فکر اینم که سریعتر برم. میتونستم بعد جلسه بازم بمونم بین دوستات و مادر و خواهرت؟ که تو منو به اونها معرفی کنی؟ اونقدر سریع این کارو کرده بودی که من جا مونده بودم ازش. همه با تو بلند شده بودن ایستاده بودن و فکر کنم آخرین نفری که از جاش بلند شد من بودم. مامانت جور عجیبی سرشو انداخته بود پایین. مثل یه زن در بند گیر افتاده که چاره ای جز تحمل نداره. این رفتارت قلبم رو مچاله کرده بود. صندلیم رو با دقت برگردونده بودم سرجاش و به زور به خانم چشم آبی که به نظرم داشت منو با تعجب نگاه میکرد لبخند زدم و سر تکون دادم. بعدش با بالاترین سرعت قدم هام از اتاق زده بودم بیرون. میدونستم که میخوای با اون جواب ازم زمان بخری و منو از سرت باز کنی که فکر کنی و من نمیخواستم بهت زمان بدم... اوه! من زن احمقی ام که هیچی از سیاست های زنانه نمیدونه! بعدش بدترین حرفی که میتونستی بزنی رو زدی: مامانم زنگ میزنه به مامانت! چی شد بعدش؟ چی شد که گفتی اصلا همه چی رو فراموش کن و به دست درآوردنت فکر کن؟؟ یادم نیست. اما جواب دادم باشه. فقط همین. تو هم از سر لجبازی نوشتی خدا حافظ. جواب خداحافظیت رو ندادم. اونقدر عاقل بودم البته. فرداش دو تا خبر مسخره و بی ربط پست کردی تو کانال تلگرامیت. میدونستم اینو واسه این میذاری که عکس العمل منو ببینی. لیو دادم از کانالت. شمارتو پاک کردم. چت مون رو؟ هیچ ایده ای ندارم کی پاکش کردم. یادم نیست. فهمیدی که من جدی ام... نیم ساعت نشد که مامانت زنگ زد و مامان من خونه نبود و گفت که عصر دوباره زنگ میزنه. مامان تازه رفته بود اما ساعت ۴ برگشت خونه اگه مامان تو باز زنگ بزنه. یه نفر با پیش شماره خونه تون ساعت ۸ شب تماس گرفت و گفت ببخشید اشتباه گرفتم!! اگه از سمت تو نبود باید کائنات بوده باشه که چشم نداشته باشه من و تو رو ببینه و بخواد با این تماس حسابی منو عصبانی کنه. چی برات نوشتم؟ یادم نیست. اما مامانت دیگه زنگ نزد. آها یادم اومد. یه هفته صبر کردم برات. تا روز تولدت. کادوی خوبی میشد. دومین سال بود که میشد گفت با هم هستیم اما هیچ باری تولد منو تبریک نگفته بودی. اما من چون زن احمقی ام تولدت رو تبریک گفتم... با پاک کردن چت هامون. سه چهار ماه تو جهنم زندگی کردم. صبح ها اینطوری بیدار میشدم که انگار یکی داره با مشت میکوبه روی قفسه سینم و اسمت رو تکرار میکنه، یکهو چشم هام باز میشد. اوه... به تو هم سخت گذشت! به من اگه بود هرگز دیگه اکانت و پیجت رو نگاه نمیکردم. فائزه دیده بود... که رفته بودی مشهد. عکس گرفته بودی که من و حرم امام رضا همین الان یهویی... دست به دامان امام رضا شده بودی که از من بخواد که بازم به تو پیام بدم؟! بهش چه قولی داده بودی؟ قول داده بودی که اگه بهت پیام بدم بیشتر صبور باشی و هر حرفی رو نزنی؟!

چرا دارم اینا رو میگم؟

... میدونی اون مدتی که منتظر بودی که جواب سوالت رو بدم و حوصلت سر رفته بود که اونطور جدی دوباره گفتی «جواب»، من چراغ اتاقو خاموش کرده بودم... خودمو مچاله کرده بودم بین فضای تخت و در کمد دیواری و داشتم از ته قلبم گریه میکردم؟ یه بخشی ش واسه این بود که نوشته بودی دوس و نه دوست! احساس میکردم خیلی منو دست کم میگیری... خیلی.

حالا که اینا رو گفتم بذار یه چیز دیگه رو هم بگم. گفته بودم بهت که تولدم یک یک سال میلادی است. گفتی تولدم ۲۲ بهمن هست. گفتم به به! در ایام الله هم که به دنیا اومدی! گفتی تو ایران همه واسه تولد من سنگ تموم میذارن. فکر کرده بودی الان باهات کل کل می کنم که تو دنیا اولین روز ماه میلادی برای جشن گرفتن خواهان بیشتر داره. شایدم اینو میخواستی که یه کل کل ریزی بریم سر روز تولد. گفته بودم این خارجی ها هم عقل شون نمیرسه، وگرنه اونها هم باید بذارن. ببخشید. از ته قلبم... که کل کل کردن رو دوست نداشتم و بلد نبودم.

+ تــاریـخ چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۳ ساعـت ۱:۱۲ ق.ظ به قـلـم جنابِ سرکار