|
من گنگِ خوابدیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
|
خراب و نابود و مشوش داشتم برمیگشتم. هیچ ناراحتم نمیکنه که به درد نخور باشم. داشتم حساب کتاب میکردم که از این به بعد چطوری باید تغییر بدم روند زندگیام رو. داشتم فکر میکردم فاطمه! تو خرابی! و با هم درستش میکنیم...
از پلههای برقی من داشتم میرفتم پایین و یه جفت چشم سبز قشنگ داشت میرفت بالا. بعد نگاه این چشمها کنجکاو شد و بعد مشتاق. اومدم لبخند بزنم که اشتباه گرفتین فکر کنم... از هم رد شده بودیم. یه دختر بچه ۱۰ ساله هم همراهش بود. روم رو برگردونده بودم سمت بالا که جواب اون اشتیاق رو بدم که به دختر گفت خانوم فلانی است! با دختر با ذوق نگام میکردن. داشتم یه محبت زیاد دریافت میکردم و پاسخم این شد که لبخند عمیق زدم و با دست براشون بوسه فرستادم. هنوزم یادم نمیاد که کی بودن. هر چی فکر میکنم اون چشمهای سبز یادم نیست. همکارم بوده؟ دختر هم منو میشناخت؟! دو ساله که دیگه درس نمیدم و شاگردهام حداقل سن ۱۳ رو داشتن... فکر میکنم که داشتم میرفتم که سقوط کنم که نجات داده شدم.