من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

صدام زد بیا اینجا ببینم! قرآن بلدی؟ گفتم بله. گفت حمدت رو بخون. اونجا فهمیدم که حمد مال منه. خوندم. چند تا سوره دیگه هم گفت. خوندم. هفت هشت تا سوره براش خوندم. اونقدر خوشحال شد که انقلاب کرد. ما خونه مون یه درخت زردآلو داشت که حساب تعداد میوه هاش رو همیشه داشتیم. حتی مادرم گاهی به هر نفر یکی و نصفی میاد. اونقدر که حساب کتاب رو رعایت میکرد. یادم میاد اون سال هم درخت اونقدر زردآلو داده بود که سبزی برگ ها دیگه اصلا دیده نمیشد. یه درخت زرد بود از میوه. انقلاب مادربزرگم این بود که گفت برید هر قدر که دلتون میخواد زرد آلو بخورید. دیگه ما بچه ها با بچه های مکتب خونه ریختیم روی سر درخت و کلی خراب کاری هم کردیم. شاخه هم شکستیم. بعد هم هسته هاش رو شکستیم که تلخ بود. مادر بزرگم گفت تعداد میوه های این درخت تو قرآن هست. اینکه هسته ش هم تلخ بود تو قرآن هست. همین طور گفت. اینکه جویبار از اینجا رد میشه اینکه... یه عالمه گفت. من یادم نمونده. این آیه رو هم گفت. و عنده مفاتح الغیب یا یعلمها الا هو. اون طور که اون تعریف کرد این رفت تو همه ژنهای من. که در قرآن همه چیز هست.

دومین جا مال وقتی است که من رفتم مدرسه. من و دوستم میز روبروی معلم نشسته بودیم. یکهو یه بوی تندی شنیده شد. بوی معلم مون. یه سر و وضعی داشت که ماها که بچه حزب اللهی بودیم سرمون رو انداختیم پایین. یه عطر زده بود که من بیست سال بعد فهمیدم که عطر تی‌رز است. یه جوری لباس پوشیده بود که نمیشد نگاهش کرد. یعنی مه رومون نمیشد. زن زیبایی بود. ما تو اون سن فقط بخشی از این زیبایی رو متوجه میشدیم اما همه میگفتن که زن بسیار زیبایی است. یه خوش و بش کرد و بعد بلند شد رفت پای تخته و نوشت بسم الله الرحمن الرحیم. بچه ها ازتون میخوام که خوب درس بخونید. قرآن رو هم بخونید. تو قرآن همه چیز هست.

چند ماه بعد به دلیل مشکلی مدرسه ما با مدرسه یکی دیگه از نواحی یکی شد. یه معلم آقا برامون آوردن که ایشون هم افتضاح لباس میپوشید اما به یه نوع دیگه. اون وقت که همه معلم ها محبور بودن که کراوات بزنن و خوش تیپ باشن این یه لباس هایی از مد افتاده و یه جوری میپوشید. اما اونقدر خوب بود که هیچ کس بیرونش نمیکرد. جلسه اول گفت که بچه ها خوب درس بخونید و قرآن هم بخونید. تو قرآن همه چیز هست. حالا قضیه کناری اینکه معلم ها چنین صحبت هایی رو در مورد قرآن میگفتن به دلیل این بود که اون وقت به دلیل فعالیت های مجاهدین خلق و باقی گروه ها بحث های زیادی روی قرآن میشد. این سه تا از مهمترین چیزهایی بود که باعث شد من دائم بخوام به این فکر کنم که همه چیز در قرآن هست. و همش فکرم مشغول این بود.»

متاسفانه به دلیل اینکه خیلی از من میخواستن که کاری رو انجام بدم رشته کلام رو از دست میدادم. صحبت های سیدعلی رسیده به اونجا که داره میگه ما در قرآن هیچ چیز تکراری نداریم.

کلاس پر از خانم ها و دو آقایی است که هر کدوم از نظر علمی درجه بالایی دارن. در حیطه های مختلف علمی. زیست، پزشکی، فیزیک، علوم تربیتی، قرآن پژوهی و ... . یکی از آقایون که دکتری قرآن پژوهی داشت حرفها رو قطع کرد. دکتر مانی ( بخشی از فامیلی ش). گفت شما چهل و پنج دقیقه است دارید برای ما خاطره تعریف میکنید. سیدعلی که داشت خاطره تعریف میکرد، من حس میکردم که یکی دو تا از خانم ها دست میشکن به چشم ها. همیشه همین طوری است. حرف زدن خودش محکمه. جدی است. اما تو بعضی از بحث ها حرف که میزنه، یه غمی میشینه تو دل آدم. به نظرم دکتر مانی آدم کج سلیقه ای بود که حرف ها رو قطع کرد. شاید هم زیاد جدی بود. مثل من در بعضی وقتها. دنبال این بود که بحث دقیقا چیه. حوصله عوارض قبل و بعدش رو نداشت. اما همین الان که این ها رو برای شما نوشتم، به این فکر کردم که جلسه بعد از سیدعلی بخوام که داستانش رو ادامه بده.

خلاصه بحث گنده ای رو شروع کرد. بحث این بود که سیدعلی اصرار میکرد که قرآن تبیانا لکل شی هست. یعنی قرآن برابر با علم خداست و اصلا این روشی که من میخوام براتون توضیح بدم بر پایه این اعتقاد هست. برای همین نمیشه کسی پیدا شه که آیه ای بیاره مثل قرآن. داماد منصوره هم که از اون آدمهای کار درسته مثال زد مثل القارعه. این کلمه چیزی نبوده که در کلام عرب وجود داشته باشه. حالا من به جای القارعه میگم المارعه. آیا آیه جدیدی آوردم؟! دکتر مانی زیر بار نمیرفت. اسم از علامه طباطبائی آورد. که اگه قرار بود که قرآن تبیانا لکل شی باشه

+ میام بقیه‌ش رو تعریف می‌کنم. از جمعه تا حالا نشده!

لینک جلسه اول: https://www.aparat.com/v/JMfVp


برچسب‌ها:
چشمهای مشکی
+ تــاریـخ جمعه ۲۶ خرداد ۱۴۰۲ ساعـت ۵:۴۷ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |