من گنگِ خواب‌دیده و عالم تمام کر/ من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدن‌ش

نمیدونم کی بود. قبل سال جدید بود یا بعدش که یه روز همه کتاب‌های مثلا روانشناسی‌مو دسته کردم و بردم اهدا کردم کتابخونه. کتاب‌های زردی که بودن رو قبلا با تبادل کتاب کتابخونه ملی تاخت زده بودم! اینهایی که موندن بودن یه جورایی کتاب‌هایی بودن که خب زیاد بهشون ارجاع میشه که برای خودیاری بخونید و انتشارات معتبری داشتن.

یادم نیست اون موقع که دلیل این تصمیم چی بود. فکر کرده بودم از اینکه این همه دارم به خودم اصرار می‌کنم که باید هی خودم و فکرم رو بهبود بدم و یا مشکلاتی در کودک درون وجود داره و یا کوفت و یا زهرمار و یا ... خسته شده بودم. تصمیم گرفته بودم همین کوفتی که هستم رو بپذیرم.

خب صداقتا دبیر یک انجمن دانشجویی بین‌المللی بودن سخته. ذره ذره رفتار و کردارت می‌تونه آینده انجمن رو تحت تاثیر قرار بده. چه بدش چه خوبش. یه جایی ایستاده بودم اصرار کرده بودم که ما باید فلان کارو انجام بدیم. ریسک داره؟ میپذیریم! البته من پذیرفته بودم و اونقدر مطمئن بودم که مصطفی هم گفت اوکی. با اینکه مدیر اونه. نهایتا شد اون اتفاق و این ایستادگی من شد آبرو و رزومه‌ام که قابل این جایی که بهم داده شده، هستم.

یک مجموعه ویدئو تازگی پیدا کردم تو مکتب‌خونه. مدیریت روابط عاطفی. اسمش به نظر میرسه که برای افرادی مناسب باشه که در رابطه عاطفی هستن اما رسمش اینه که برات شفاف میکنه اگه مشکلی پیش اومده، واسه اون حرفی است که ته دل آدم‌ها هست و هیچ وقت عنوان نمیشه. مثل همون مثال معروف که وقتی یه نفر میگه تو همیشه فلان مدل رفتار میکنی، دقیقا به این معنا نیست عمدتا که داره توبیخت می‌کنه. گاهی هم به این معناست که داره از چیزی در تو که به تعبیر خودش کم توجهی است، شکایت می‌کنه.

داریم با دکتر سر فلان مساله حرف می‌زنیم. مصطفی میاد پی‌وی که اینو که الان به دکتر گفتی حرفی است که انجام نمیشه. به فلان دلیل. فلان کار هم نکردی. اومدم ناراحت بشم و شدم البته و خواستم بگم که آقا زرتی نتیجه‌گیری می‌کنی! نگفتم. خودمو دعوا کردم که ناراحت واسه چی باید بشی؟؟؟ رفتم اون کاری که انجام نداده بودم رو انجام دادم. تو جلسه هم مصطفی فکر کنم فهمید که حق با منه در مورد موضوعی که فکر میکرد به این زودی انجام نمی‌شه. ولی به روی خودم و خودش نیاوردم.

از اون موقع هی دارم به این فکر می‌کنم. که عملی از خودم دفاع کنم. چه در مواجهه با دیگران. چه در مواجهه با خودم در برابر خودم. خوشحال نیستی؟! خب چرا تلاش نمیکنی درستش کنی که خوشحال باشی؟! چرا باید فکر کنی خوشحال نبودنت به جایی غیر از خودت ربط داره؟ چرا خودت خودتو نگاه نمی‌کنی؟! این فیلم‌ها و کتابهای مثلا روانشناسی‌ از کجا میدونه من چطوری باید منو خوشحال کنه وقتی از روی زندگی‌های تجربه شده نوشته شده؟!

+ تــاریـخ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۲ ساعـت ۹:۸ ب.ظ به قـلـم جنابِ سرکار |